✍میدونین، داستان از این قراره که من هفتهی گذشته عزیزی رو دیدم و بعد از خداحافظی، توی راه برگشت به این فکر میکردم: چرا این لحظهها برام آشناست؟
وقتی گشتم دنبالش، اینطوری بودم که من دارم توی فیلم سیندرلا زندگی میکنم و موقع خداحافظی، پرنسی شده بودم که سیندرلا قبلِ ۱۲ شب باید ترکش میکرد.
حالا من، در قالب پرنس، نگران این بودم که آیا سیندرلای قصهی امروز کالسکهش به سلامت میرسه یا نه؟ یا مثلاً من که واقعاً پرنس نیستم، پس اگه نتونم دوباره و زود لنگهی کفشش رو به دستش برسونم چی؟ یا اصلاً، از همه مهمتر، بحث اصلی اون دلی بود که پیش هم جا گذاشتن یا لنگهی کفش؟
البته قرار ما، سه روز پشت سر هم، تمدید میشد. این خودش یه نکتهی مثبته نسبت به داستان اصلی، ولی خب... چی بگم. من بلافاصله بعد از هر بار خداحافظی، دلتنگ بودم.
از طرفی هم فکر میکردم که شاید من سیندرلای واقعیم؛ نه فقط توی این مورد، بلکه وقتی به تموم زندگیم نگاه کلی میندازم.
خداحافظی و دل کندن همیشه سخته، و اینکه بدونی و باور داشته باشی این تایم، پایانی قراره داشته باشه، سختترش هم میکنه.
موقع خداحافظی، من فقط با دوستم قرار نبود خداحافظی کنم؛ باید تلاش میکردم قلبم رو هم بردارم. باید با جایی که بودم، با خاطرهای که ساختم، با همراههای عزیزی که پیشم بودن، برای مدت طولانی و نامعلومی خداحافظی میکردم یا آماده میشدم برای خداحافظی باهاشون.
و راستش، از اینکه کالسکهم خراب شه، میترسیدم و میترسم.
۱۲ نیمهشب، به هر حال، در پایان زندگی، اول و آخر در خونهی همهی ما رو میزنه. ولی گاهی، وقتی از این جهت، با این ابعاد، بهش نگاه میکنم، اینطوریم که نکنه خیلی زود سراغ منم بیاد؛ در حالی که من بخش، نمیتونم بگم زیاد، اما قابلتوجهی از عمرم رو مشغول نیمهشبها و خداحافظیهای دیگهای بودم که شاید لازم نبود یا میشد طور دیگه ای باشه.
Post #573
58
- ❤ 3