شاعر، حسودانه و بازجویانه، میپرسد: «دوش کجا بودهای؟» بعد، معلوم نیست خودش را دلداری میدهد یا پرده از رازهای حضوری غایبانه برمیدارد: «در دلِ ما بودهای.» بعد، موجی بلند از واقعیتهای جهان به صورتاش میخورد: «آه که تو دوش که را بودهای!» بعد، نمیتواند به آن یار، او که تیزپاتر از بادِ صباست، گلایهمندانه نگوید: «آه که من دوش چهسان بودهام!» و بعد، باز به خودش دلداری میدهد: «در آغوشِ قبا بودهای.» و این شاعرِ سبُکْروح ماست که در غزلی کوتاه، میان ِ امید و اندوه و واقعیت و حسادت، بارها نوسان میکند. بارها.
#ابراهیم_سلطانی
@ThePleasureOftheText
Post #634
1.71K
- ❤ 43
- ❤🔥 8
- 💔 1