🔸کودکی ما در نیمه دهه هشتاد و شمال تهران، با ورود ماهواره و ایجاد شکاف فرهنگی وسیع با پدر و مادران مذهبیمان طی شد.
🔸جهان فرهنگیمان با جم تیوی و فارسی وان و اولین صورت بندی احساسات سیاسیمان با پارازیت کامبیز حسینی شکل گرفت.
🔸در دبستان به عنوان بچه خلافکارهای مدرسه زد بازی و شاهین نجفی گوش میکردیم و در راهنمایی که زبان انگلیسیمان خوب شد آهنگهای مبتذل LMFAO. اگر میخواستیم خیلی فرهیخته باشیم به جای بالایی ها ادل گوش میکردیم و شبهای اسکار و گلدن گلوب تا صبح مراسم را لایو تماشا میکردیم و عکس هیچکاک به دیوار اتاقمان میزدیم.
🔸هرچه بود، زندگی و مصرف فرهنگیمان هیچ ربطی به ایران و جنوب جهانی و خاورمیانه نداشت.
🔸به سید علی خامنهای هم حتماً احساس خوبی نداشتیم.
🔸یادم میآید که با نیمچه استعداد لودگیام در مدرسه در تمسخر و هجویه سرودن برای مقامات سیاسی جمهوری اسلامی طلایهداری میکردم.
🔸زمان گذشت و مسیر فردیای را در علومانسانی طی کردم و جای دیگری ایستادم که استعمار اندیشی و هویت دینی و توسعه ایران در آن مهم بود و نگاهم به این فرد نیز تغییر کرد.
اولین باری که در عید نوروز در خانه اقوام پای سخنرانی نوروزی رهبر شهید نشستم را یادم هست. بعد از سال تحویل تلوزیون میوت شد. در میانه همهمه من رفتم کنار تلوزیون نشستم که گوش بدهم. یادم هست که از قضاوت دیگران ترس داشتم؛ چرا که واکنش پیشفرض در این جمعهای خانوادگی و آن گروه سنی این است که «آها، یه معلمی داشته که شست و شوی مغزیش داده؟ جو گیر شده؟ دو روز دیگه عوض میشه...»🔸در دوره دانشجویی نیز برای کسی که داخل حلقه دوستی مستحکم بسیجی-حزباللهی نبود، رفتن سراغ آقای خامنهای به هر شکلی، راحت و بدون طرد و افت کلاس روشنفکری نبود. در کار و بخش خصوصی و آنچه «جامعه مدنی»؟! مینامیدنش، نیز همنیطور.
🔻این تجربه زیسته را در پایان روز تشییع حیرت انگیز او ثبت کردم که بگویم، نگاه کردن منصفانه به کارنامه سیاسی سیدعلی خامنهای، خصوصاً برای کسانی که مصرف فرهنگی طبقه متوسطی دارند، به هیچ رو کار ساده ای نیست.
🔸انگار که هرکس بخواهد چنین کند، باید از دیوار بزرگ امپراتوری رسانهای و جامعهمدنی(به معنای گرامشیایی و نه در ادبیات لیبرال خود) دنبالهاش و سنگرهای وجب به وجبش، عبور سختی انجام دهد تا سادهترین فکتها درباره زندگی او مثل ساده زیستی، شجاعت و استقلال اندیشیاش را تصدیق کند و پس از آن نیز، در «به حساب آمدن» فرایند فکریاش در حلقههای اطرافیان، کار سختی در پیش دارد و این همان، سنگرهای نرم ذهن استعماری است که سادهترین توصیفات ذهنی ما از یک سیاستمدار بومی را، چنین دارای نویز و «پارازیت» میکند...
🔻روح او در اعلی علیین آرام باشد. عالم قدرتاندیش و استقلالگرا و بومیطلب و ادبدوست و تمدناندیش و استعمار-خصم و و واژهپرداز و شاید، آخرینِ همه آنها، باهم...
🔻امید که پس از این آخرین رقص سرخ خودخواسته و خودساختهاش در پرده پایانی زندگی پرداستان که نشان داد قامتش بسیار بلند تر از آن دیوارهای امپراتوریهای رسانهای است، بتوانیم او را از پس شیوههای تقلیدی دوستان و دشمنان و همان حجاب معاصرتی که چاوشی گفت، بخوانیم و دوباره، به خاورمیانه و ایستادنش روی پای خود و ققنوسوار برخاستنش از میانه این خاکستر و این میراث، فکر کنیم...
https://t.me/TheNarrrowGate