🔴برای میناب، تقاطع نابرابریها
🔸من بچه جنوبم. آدمیزاد را جان به جانش هم که بکنی، نمیتواند به شکل یونیورسال حق طلبی بکند. بیوگرافی خاصی دارد و میان همه ظلمهای موجود در جهان، با یک سری گروههای اجتماعی شبیه به خودش همدلی بیشتری پیدا میکند.
🔸همانطور که در روضههای محرم، آنکس که بچه نوجوان دارد با اپیزود علیاکبر یک جور دیگری ارتباط میگیرد و آن بچه فرزانگانی شمال تهران یک جور خاصی و ول نکنندهای هواپیمای اوکراینی پر دلش را میگیرد و گلویش را میفشارد، بعضیها هم به بعضی چیزهای دیگر...
🔸من بچه جنوبم. هر چه قدر هم که مرکز نشین شوم، پوست سبزهام و تهلهجهام بر آن گواهی میدهد.
🔸در سالهای دانشجویی برای چهار یا پنج سال گاه و بیگاه برای تدریس داوطلبانه به بشاگرد میرفتم و میناب همیشه ایستگاه توقف میان بندرعباس و بشاگرد بود.
🔸 شهر میناب حق به گردن من دارد. از مغازه خواهران کلثوم-کاملیا که یک کسب و کار محلی و زنانه موفق است بارها ترشی انبه خریدم، تخمه خاله مینابی خوردم و کنار مادربزرگهایی که توی بازار شهر لباسهای سوزندوزی قشنگ میپوشند و قلیون میکشند، قلیون بندری با «تُنباک جاشکی» کشیدهام.
🔸صبح اول از پشت شیشه بی روح تلوزیون نمیفهمم چه بر سرمان آمده است. به مرور به ابعاد خبر که فکر میکنم، آرام آرام شعله ور میشوم.
🔸 یاد دختران جنوبیای میافتم که هر سال در کلاسهای دبیرستان با مشت گره کرده و چشمهای مصمم به حرفهایم گوش میدادند و عزمشان را جزم میکردند که با دستهای خالی و کتابهای کمک درسی پاره پوره در کنکور با بچه پولدارهای تهرانی و کلاس های میلیاردیشان رقابت کنند.
🔸همان تهرانی پولدارهایی که بعضیهایشان حالا اپلای کردهاند و در خارج دارند برای بمباران مدرسه میناب دلیل و علت میتراشند.
🔸کسی که آن مناطق رفته باشد میداند که بخشی از بچه ها سرویس مدرسه ندارند و یا با موتور و یا با ماشین های گذری آدمها و یا پای پیاده طولانی خود را به مدرسه میرسانند.
🔸 وقتی در روایتها میخوانم که پس از موشک اول عدهای از خانوادهها آمدند و بچههایشان را بردند، نفسم بند میآید.
🔸نکند آنها که پدر و مادرشان ماشین شخصی داشتهاند زودتر رسیده و آنها که راه دوری و حاشیه شهری و عقب وانت نشین بودهاند، باز جا ماندهاند و مستأصل ایستادهاند تا ترکشهای موشک بعدی بیاید و گلوی نازکشان را ببرد؟
🔸 بله، باز هم نابرابری، نابرابری ضرب در نابرابری، چهارراه و چاله نابرابری...
🔸پوست سبزه، جغرافیای جنوب، دختر، کودک، امکانات آموزشی کم مدرسه دولتی و پدر و مادر بدون ماشین شخصی و راه دور؛ این ترکیبی بود که آمریکا و دیاسپورای جنگ طلب ایرانی سعی کردند برای «نجات» و گامی مثبت در راستای اصلاح اقتصاد و سیاست ایران، از آنها انتقام بگیرند.
🔸این بچهها ممکن بود خیلی تلاش کنند و از چهارراه نابرابری جان سالم به در ببرند.
🔸ممکن بود اصلاحگران اجتماعی بتوانند مدرسه را برای آنها برابرتر کنند، ممکن بود با آب مدیریت شده کشاورزی پرسود خرما و لیمو کنند، ممکن بود مثل کلثوم کاملیا کسب و کار مستقل راه بندازند و هزار ممکن دیگر...
🔸هزار ممکن و رویایی که در ثانیهای و دقیقهای در صبح نهم اسفند ماه توسط موشکهای تاماهاوک آمریکایی دود شد و به هوا رفت. و تو انگار میکنی که موشکِ همدست با دیاسپورای جنگ طلب، به قلب تاریخ مبارزات اصلاحگرانه داخل برخورد کرده و آن را به لرزه درآورده...
🔸موشکی که با گرفتن جان آدمها، همان پیش شرط ضروری همه چیز، خیال توسعه و رفاه را سالها عقب انداخت و برای این فرشتگان کوچک برای همیشه ناممکن کرد.
🔸 میدانی ناممکن یعنی چه؟ یعنی دخترک شیرین زبان دیگر نمیتواند لباس سوزن دوزی بپوشد و آرایش کند و روی زمین خاکی با پای برهنه توپ بازی کند.
🔸 من ایمان دارم که خون پاک بچههای میناب که تقاطع استعمار خارجی و بیعدالتی داخلی بود، نمادی خواهد شد برای دوباره ایستادن جامعه ایرانساز و اصلاحگر داخلی، برای یادآوری چالش دورانی و سخت صد سالهاش: مبارزه توأمان با ناکارآمدی داخلی و استعمار خارجی...
در این راه، همه اصلاحگران و کنشگران ایرانساز، از این به بعد، یک جور دیگری برادر و خواهر و همپیمان خواهند شد...
✏️ یک فعال اجتماعی کوچک از این سرزمین بزرگ
https://t.me/TheNarrrowGate
Post #193
1.09K