مصاحبه دیوید آیک با کردوموتوآ شمن آفریقایی
ماموریت رپتیلین ها
آقا من میتوانم به شما کارهای عجیبی را نشان بدهم که مردم آفریقا برای حفاظت در مقابل بیگانه های خاکستری انجام دادند. کارهایی که مردم ما انجام دادند در نتیجه توهمات نبود، در نتیجۀ تجربیات وحشتناک شخصی بود. امیدوارم یک روز بتوانم برایتان از ربوده شدنم تعریف کنم. ما اعتقاد داریم آقا، که مانتیندان Mantindane (“the tormentor”) ، خاکستری ها، در واقع خدمتگذاران چیتااولی هستند؛ و آنها بر خلاف چیزی که سفیدپوستان به اشتباه فکر میکنند، در حال انجام آزمایش روی ما نیستند. آنها به آزمایش کردن مشغول نیستند، این طور نیست، تکرار میکنم این طور نیست. هر کسی که تا به حال در جهنمی که آنها هستند رفته باشد، به شما خواهد گفت که هیچ هدف آزمایشگاهیای در آنچه آنها انجام میدهند وجود ندارد. یک نیت کاملاً پلید در این بین وجود دارد و کارهایی که آنها با ما انجام میدهند، به خاطر خودشان نیست؛ آنها این کارها را برای موجوداتی بزرگتر از خودشان انجام میدهند. آقا امکان دارد شما به من وقت بیشتری بدهید تا تجربه خودم را به طور خلاصه برایتان بگویم؟
مارتین: آه، بله، حتماً. ما تمام وقتی را که شما احتیاج داشته باشید در اختیار داریم.
موتوا: آقا آن روز یک روز معمولی بود مانند بقیه روزها. یک روز زیبا در کوهستانهای شرقی زیمبابوه بود که اینیانگانی (Inyangani) نامیده میشوند. آنها کوهستانهای شرق زیمبابوه هستند. من از طرف معلمم وظیفه داشتم تا به دنبال نوعی گیاه دارویی بروم که برای مرهم کارآموز تازه ای که بهسختی مریض بود احتیاج داشتیم. معلم من، خانوم مویو (Moyo) یک ندبله Ndebele از زیمبابوه بود که زمانی به رودسیا Rhodesia معروف بود. من مشغول پیدا کردن این گیاه بودم و به چیز دیگری فکر نمیکردم و اعتقادی به این موجودات نداشتم. من هرگز قبلاً با آنها برخورد نکرده بودم، و اگرچه ما مردم آفریقا به چیزهای زیادی اعتقاد داریم، من به آنها شک داشتم، حتی در مورد موجودات مشخصی که در آن زمان به آنها اعتقاد داشتیم؛ به این خاطر که هرگز با چیزی مشابه با آن برخورد نکرده بودم.
و ناگهان آقا، احساس کردم که دمای اطراف من کاهش پیدا کرده، درحالیکه آن یک روز بسیار گرم در آفریقا بود. من ناگهان متوجه شدم که هوا سرد شده و مه درخشان و آبی رنگی در اطراف من موج میزند. من با حیرت و احساس حماقت به خاطر آوردم که این چه معنایی میدهد، به این خاطر که تازه شروع به کندن گیاه دارویی کرده بودم.
به طور ناگهانی خودم را در یک مکان بسیار عجیب پیدا کردم، مکانی که شبیه تونلی بود که با فلز خط کشی شده بود. من قبلاً در معادن کار کرده بودم، و جایی که در آن بودم شبیه یک تونل معدن بود که با فلز نقره ای مایل به سبزی خط کشی شده بود. آقا، من روی چیزی که به نظر میرسید یک نیمکت یا صندلی بسیار بزرگ و سنگین است قرار داشتم، اما هنوز به صندلی زنجیر نشده بودم. شلوارم غیب شده بود و فقط چکمه هایم به پایم بود که همیشه هنگام راه رفتن در بوته ها میپوشم. ناگهان، در این اتاق عجیب و تونلمانند، بیگانه های خاکستری را دیدم که ظاهر گنگ و مسخ شده ای داشتند و به طرف من میآمدند. نوعی روشنایی غیرعادی در این مکان وجود داشت که به نظر میرسید پرتوهایی از یک شیء تابنده هستند؛ و چیزی در بالای در ورودی وجود داشت که به نظر یک نوشته میآمد و مقابل سطح نقره ای-خاکستریرنگی بود. این موجودات داشتند به طرف من میآمدند اما من هیپنوتیزم شده بودم؛ مانند اینکه در سر من سحر و جادو به کار برده بودند.
هنگامی که این موجودات به سمت من میآمدند نگاهشان کردم. نمیدانستم آنها چی هستند. من ترسیده بودم، اما نمیتوانستم دست ها یا پاهایم را تکان بدهم. من آنجا مانند یک بره در قربانگاه بودم. هنگامی که آنها به من نزدیک میشدند، در درون خودم ترس را احساس میکردم. آنها مخلوقات کوتاه قدی بودند، همقد کوتوله های آفریقایی. آنها سرهای بسیار بزرگ و دست ها و پاهای بسیار باریکی داشتند.
به این خاطر که من یک هنرمند هستم، یک نقاش، متوجه شدم که این موجودات کاملاً از نقطه نظر یک هنرمند ناقص ساخته شده اند. بازوان آنها نسبت به بدنشان بسیار بلند بود، و گردنشان بسیار باریک بود، و سرهای آنها به اندازۀ یک هندوانه رسیده بزرگ بود. چشم های عجیبی داشتند که شبیه نوعی از لنزهای محافظتی بود. آنها مانند ما بینی نداشتند، فقط سوراخ های کوچکی در دو طرف یک برآمدگی میان چشم هایشان قرار داشت. دهان آنها بریدگی کوچکی بود که انگار توسط تیغ ایجاد شده باشد.
هنگامی که داشتم به این موجودات نگاه میکردم آقا، در کمال حیرت چیزی را نزدیک سرم احساس کردم. و هنگامی که به بالا نگاه کردم، موجود دیگری آنجا بود، که کمی از آنها بزرگتر بود، و بالای سر من ایستاده بود و به من نگاه میکرد.
@thelostbook
Post #7096
599
- ❤ 6
- 🔥 5