باران آن شب، بیهیچ شفقتی بر پیکر شهر فرود میآمد؛ چنان که گویی آسمان، کینهای کهن از زمین در دل داشت. لندن در هالهای از مه و ظلمت خفته بود و چراغهای پراکندهی خیابان، واپسین نفسهای نور را در سینه نگاه میداشتند. آسمان نه سیاه بود و نه روشن؛ میان تهیدستیِ تاریکی و شکوه ستارگان سرگردان مانده بود. ستارگان، چونان دُرهای شکسته بر مخمل کبود شب پراکنده بودند و با این همه، اندوهی بینام بر پهنهی آسمان سایه افکنده بود.
دختر آن اندوه را میشناخت.
پاهای برهنهاش را بر سنگهای سرد خیابان نهاد و خویشتن را به دست باران سپرد. آنگاه رقص آغاز شد؛ رقصی نه از سر شادمانی، بلکه از جنس وداع. تنش با هر حرکت، قصهای ناگفته را روایت میکرد و دامن سپیدش در باد، همچون پرچم تسلیم روحی خسته به اهتزاز درمیآمد.
رودخانه در زیر پل خاموش و تیره میگذشت؛ همانند رازی که سالیان دراز در سینه نهفته باشد. دختر به آب مینگریست و آب به او. گویی هر دو زبان یکدیگر را بهتر از آدمیان میفهمیدند.
باران، گیسوانش را آشفته کرده بود.
رشتههای مو بر پیشانی و گردنش چسبیده بودند و چهرهاش را به تصویر فرشتهای فراموششده میمانستند. در خاطرش صداهایی دور بیدار میشدند؛ پژواک روزهای رفته، نگاههای سرد، وعدههای شکسته و مهرهایی که عمری کوتاهتر از یک فصل داشتند.
قلبش از جهان به ستوه آمده بود.
نه از مرگ هراس داشت و نه از تنهایی؛ چه، هر دو را سالها پیش در آغوش کشیده بود.
لبخندی کمرنگ بر لبانش نشست.
لبخندی که بیش از آنکه نشان شادی باشد، به آرامش واپسین شباهت داشت. سپس گامی به پیش نهاد؛ گامی سبک، چنان که گویی بندهای زمین از پایش گشوده شده باشد.
شب خاموش ماند.
باد خاموش ماند.
جهان خاموش ماند.
و دختر خویشتن را به آغوش تاریک رود سپرد.
بامدادان، آب نشانی از او با خود داشت؛ اما آنان که قصهی آن شب را میدانند، باور دارند که برخی روحها با مرگ پایان نمییابند. میگویند هنوز در شبهای بارانی لندن، سایهی دختری سپیدپوش در میان مه سرگردان است؛ دختری که میرقصد، میگرید و در کوچههای خاموش شهر، رهایی گمشدهی خویش را جستوجو میکند.
Post #95
132
𝒯𝒽𝑒 𝒹𝑒𝓋𝒾𝓁'𝓈 𝒸𝒶𝑔𝑒. Photo
- ❤🔥 16
- 🍓 5
- 👻 2
- ☃ 1
- 🔥 1
- 🆒 1
- 🦄 1
- 👾 1