نیمهشبی غمبار، هنگامی که خسته و فرسوده، در اندیشه فرو رفته بودم و کتابهای کهنه و اسرار فراموششده را ورق میزدم، ناگهان صدایی شنیدم؛ ضربهای آرام، گویی کسی با احتیاط بر در اتاقم میکوبید.
با خود گفتم: «حتماً رهگذری است که در میزند؛ همین و بس.»
بهروشنی به یاد دارم که دسامبر سردی بود و هر اخگر رو به خاموشی، سایهای شبحگون بر کف اتاق میافکند. مشتاقانه در انتظار سپیدهدم بودم؛ بیهوده کوشیده بودم از کتابهایم تسکینی برای اندوه خویش بیابم؛ اندوهِ از دست دادن لِنور، آن دوشیزهٔ کمیاب و درخشانی که فرشتگان نامش را بر زبان میآورند و این جهان دیگر هرگز او را نخواهد دید.
خشخش ابریشمین و نامطمئن پردهها، هراسی غریب در دلم میانداخت؛ هراسی که پیشتر هرگز تجربه نکرده بودم. برای آرام کردن ضربان قلبم، پیوسته تکرار میکردم که این فقط رهگذری است، کسی که در این ساعت دیرهنگام به در اتاقم آمده؛ چیزی نیست، جز همین و بس.
– ادگار آلنپو، کلاغ