«من نیکخواه بودم؛ روحم از عشق و انسانیت میدرخشید. اما آیا اکنون تنها نیستم؟ تنها، به شکلی رقتانگیز و بیپایان؟ تو، آفرینندهام، از من نفرت داری؛ پس از دیگر انسانها، که هیچ دِینی به من ندارند، چه امیدی میتوانم داشته باشم؟ آنان مرا پس میزنند و از من بیزارند.
کوههای بیابانی و یخچالهای غمانگیز پناهگاه مناند. روزهای بسیاری را در این سرزمین سرگردان بودهام؛ غارهای یخی خانهٔ من شدهاند، و تنها جایی هستند که انسان از بودنم در آنها خشمگین نمیشود. این آسمانهای سرد را با آغوش باز میپذیرم، زیرا از همنوعانم با من مهربانترند.
اگر آدمیان از وجود من آگاه میشدند، همان کاری را میکردند که تو کردی: مسلح میشدند تا نابودم کنند. پس آیا نباید از کسانی که از من نفرت دارند، متنفر شوم؟ من بدبختم، و آنان نیز باید سهمی از این بدبختی داشته باشند.»«من نیکخواه بودم؛ روحم از عشق و انسانیت میدرخشید. اما آیا اکنون تنها نیستم؟ تنها، به شکلی رقتانگیز و بیپایان؟ تو، آفرینندهام، از من نفرت داری؛ پس از دیگر انسانها، که هیچ دِینی به من ندارند، چه امیدی میتوانم داشته باشم؟ آنان مرا پس میزنند و از من بیزارند.
کوههای بیابانی و یخچالهای غمانگیز پناهگاه مناند. روزهای بسیاری را در این سرزمین سرگردان بودهام؛ غارهای یخی خانهٔ من شدهاند، و تنها جایی هستند که انسان از بودنم در آنها خشمگین نمیشود. این آسمانهای سرد را با آغوش باز میپذیرم، زیرا از همنوعانم با من مهربانترند.
اگر آدمیان از وجود من آگاه میشدند، همان کاری را میکردند که تو کردی: مسلح میشدند تا نابودم کنند. پس آیا نباید از کسانی که از من نفرت دارند، متنفر شوم؟ من بدبختم، و آنان نیز باید سهمی از این بدبختی داشته باشند.»
– مری شلی، فرانکنشتاین