«از میان تاریکی، صدایی شنیدم که گویی نامی را زمزمه میکرد؛ نامی که دیگر نباید بر زبان آورده میشد. آنگاه در را گشودم و هیچکس را ندیدم. تنها تاریکی بود، و سکوت. به درون آن خیره شدم و در دل گفتم: آیا ممکن است کسی باشد که از آن سوی مرگ بازگشته باشد؟ اما هیچ پاسخی نیامد. تنها کلاغ بود؛ کلاغی سیاه که بر فراز سردر اتاق نشست و با همان یک کلمه، تمام امیدهای مرا برای همیشه دفن کرد.»
— ادگار آلن پو، کلاغ