نگاهم را بر روزگارم میبندم نمیدانم کدام یک از صفحاتش را ورق بزنم گاهی بر صفحه ای که لمس میکنمش سرخی ای میبینم، سرخی ای به رنگ خون
گویا حتی کتاب زندگی ام هم میداند که چه روزگاری را گذراندم نمیدانم از کدام بگویم چرا که تا میخواهم شروع کنم یکی داد میزند اینا چرند است و حرف نزن مگه مرد هم ناراحت میشود
اری اینگونه است که زخم های را به روحم منتقل کردم تا سکوتم را بر جسمم بنشانم تا هیچکس نبیند آن روح خسته را
Post #319
172
Forwarded from نبض ثانیه
- ❤🔥 11
- 🔥 6
- ☃ 4
- 👻 3
- 🦄 3
- 🕊 2
- 🆒 2
- 👾 2
- 🍓 1