TGViewer
•𝐓eoDen• •𝐓eoDen• @teoden_daha17 · 266 subscribers
Post #905 57
•𝐓eoDen• çarpişma تصادف #part_71 دنیز: هنوز دست امیر رو گرفته بودم و به دری خیره شده بودم که آیلا ازش بیرون رفته بود. با اینکه خودم ازش خواسته بودم بره، نمی‌تونستم جلوی بغضم رو بگیرم. امیر آروم دستم رو فشرد. ـ بیا بریم داخل، دخترم. اینجا سرده. بدون حرف دنبالش راه…
*çarpişma تصادف*
#part_72
دنیز:
هنوز لبخند روی لبم بود که نگاهم به امیر افتاد. کمی مکث کردم و بعد، انگار چیزی یادم افتاده باشه، پرسیدم:
ـ امیر؟
ـ جانم؟
ـ یه چیزی هست که مدت‌هاست می‌خوام ازت بپرسم.
قاشقش رو کنار گذاشت و نگاهم کرد. ـ بپرس.
کمی به جلو خم شدم. ـ چرا کار تئو این‌قدر مخفیه؟ هر وقت درباره‌ی کارش سؤال می‌کنم، همه طوری رفتار می‌کنن که انگار نباید چیزی بدونم. اصلاً دقیقاً چیکار می‌کنه
امیر چند لحظه ساکت موند و بعد تکیه داد.
ـ تئو هم توی شرکت من کار می‌کنه، اما مسئولیتش با بقیه فرق داره. اون فقط دست راست من نیست، دنیز؛ یکی از معدود آدم‌هاییه که می‌تونم بدون هیچ تردیدی بهش اعتماد کنم.
با تعجب پرسیدم: ـ یعنی چی؟
ـ یعنی خیلی وقت‌ها قبل از اینکه من از اتفاقی باخبر بشم، تئو همه‌چیز رو می‌دونه. ارتباطات گسترده‌ای داره، آدم‌های زیادی رو می‌شناسه و نفوذش از چیزی که تصور می‌کنی بیشتره. خیلی از کارهایی که دیگران هفته‌ها برای انجامشون وقت می‌ذارن، اون توی چند ساعت انجام می‌ده.
چشم‌هام رو ریز کردم. ـ پس چرا هیچ‌کس درست درباره‌ی کارش حرف نمی‌زنه؟
امیر نگاهش رو برای لحظه‌ای ازم گرفت.
ـ چون همه‌ی کارهای شرکت من قانونی و ساده نیستن. بعضی از مسئولیت‌های تئو به مسائلی مربوط می‌شن که ترجیح می‌دم افراد زیادی ازشون باخبر نباشن. اون سال‌هاست کنارمه و بیشتر از خیلی‌ها از دنیای من خبر داره.
بعد مکث کوتاهی کرد و با لحنی جدی‌تر ادامه داد:
ـ اما چیزی هست که باید بدونی. تئو تا قبل از اتفاقی که برای تو افتاد، هیچ‌وقت ک.سی رو نکشته بود. با اینکه سال‌ها کنار من کار کرده، خودش رو وارد کثیف‌ترین بخش‌های این دنیا نکرده بود. ولی وقتی پای تو وسط اومد، همه‌چیز تغییر کرد.
لبخندم محو شد.
ـ منظورت چیه؟
امیر مستقیم توی چشم‌هام نگاه کرد.
ـ برای محافظت از تو، جون یه نفر رو گرفت، دنیز. می‌دونم شاید شنیدن این حرف برات آسون نباشه، اما نمی‌خوام چیزی رو ازت پنهون کنم. تئو حاضر شد کاری رو انجام بده که تا قبل از اون هیچ‌وقت انجام نداده بود، چون فکر می‌کرد ممکنه تو رو از دست بده.
انگشت‌هام رو دور لبه‌ی لیوانم جمع کردم. می‌دونستم تئو برای محافظت ازم چه خطرهایی رو به جون خریده، اما شنیدن این حرف از زبون امیر، همه‌چیز رو واقعی‌تر می‌کرد.
امیر ادامه داد:
ـ اون برای من مثل پسرمه. سال‌هاست بهش اعتماد دارم و دست راست منه. اما بعضی وقت‌ها فراموش می‌کنم که اون هم زندگی خودش رو داره؛ احساسات خودش رو داره و حق داره برای چیزهایی که براش مهمن تصمیم بگیره. فقط امیدوارم چیزی که به خاطر تو واردش شده، یه روز نابودش نکنه.
چند لحظه بهش نگاه کردم. بعد لبخند محوی زدم و پرسیدم:
ـ می‌دونی که من دوستش دارم؟
امیر ساکت شد.
بعد ابروهاش رو بالا برد و با لحنی که سعی می‌کرد جدی باشه، گفت:
ـ متأسفانه بله، کم‌کم دارم متوجه می‌شم!
با تعجب خندیدم. ـ متأسفانه؟!
ـ خب، من تازه دخترم رو پیدا کردم، بعد باید ببینم تمام حواسش پیش یه پسره!
ـ امیییییر!
خنده‌اش گرفت و سرش رو تکون داد.
ـ چی؟ دروغ می‌گم؟
با خنده گفتم: ـ تو واقعاً غیرقابل‌تحملی!
لبخندش آروم‌تر شد. چند لحظه نگاهم کرد و بعد گفت:
ـ شوخی کردم، دنیز. اگه واقعاً دوستش داری و اون همون‌قدر که من فکر می‌کنم دوستت داره، خوشحالم.
نگاهش جدی‌تر شد.
ـ فقط یه چیز رو ازت می‌خوام؛ هیچ‌وقت به خاطر عشق، خودت رو فراموش نکن. نمی‌خوام یه روز به خودت بیای و ببینی برای نگه داشتن یه نفر، از چیزهایی که دوست داشتی دست کشیدی.
لبخندم کم‌رنگ شد. دستم رو روی دستش گذاشتم و آروم گفتم:
ـ قول می‌دم.
امیر دستم رو فشرد و بعد با شیطنت اضافه کرد.
ـ البته هنوز باید یه گفت‌وگوی دوستانه با آقای تئو داشته باشم!
چشم‌هام گرد شد. ـ امیر، جرئت نداری!
خندید. ـ ببینیم چی می‌شه، خانم وکیل!
با خنده از جام بلند شدم و به سمت در آشپزخونه رفتم، اما قبل از بیرون رفتن برگشتم و نگاهش کردم.
ـ شب‌به‌خیر.
لبخند روی لبش برای لحظه‌ای ثابت موند.
چیزی نگفت؛ فقط با نگاهی پر از احساس تماشام کرد که باعث شد خودم هم لبخند بزنم و سریع از آشپزخونه بیرون برم.
و نمی‌دونستم پشت سرم، امیر هنوز همون‌جا نشسته بود و به این فکر می‌کرد که شاید بالاخره، بعد از تمام سال‌هایی که از دست داده بود، فرصتی پیدا کرده تا واقعاً پدرم باشه.
  • ❤‍🔥 7
  • ❤ 5
  • 🆒 1
  • 💘 1
More from @teoden_daha17
  1. Oct 17, 2026خیلی میپسندمشون🖤✨️>>> 𝐔𝐙𝐌𝐄𝐋 𓂃 @UzMel_altiustu 𐙚
  2. Oct 17, 2026بهترین ادیت اوزمل❤️‍🔥✨️ 𝐔𝐙𝐌𝐄𝐋 𓂃 @UzMel_altiustu 𐙚
  3. Oct 17, 2026پارتِ جدید. چون پارتِ ۷۱ کوتاه بود ۷۲ رو هم گذاشتم🤏🏻🙂‍↔️ ناشناس جهت نظراتتون👇🏻 @unkno…
  4. Oct 17, 2026çarpişma تصادف #part_71 دنیز: هنوز دست امیر رو گرفته بودم و به دری خیره شده بودم که آیلا ا…
  5. Oct 17, 2026خب رای بدین🥲🥲
  6. Oct 17, 2026پارت بزارم؟
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →