TGViewer
•𝐓eoDen• •𝐓eoDen• @teoden_daha17 · 266 subscribers
Post #904 58
•𝐓eoDen• *çarpişma تصادف* #part_70 دنیز: با لبخند از پله‌ها پایین رفتم، اما همین که به سالن رسیدم، لبخندم محو شد. چند تا چمدون کنار در ورودی بود و آیلا کنارشون ایستاده بود. امیر هم چند قدم اون‌طرف‌تر، ساکت نگاهمون می‌کرد. با تعجب پرسیدم: ـ این چمدونا چیه؟ آیلا به…
çarpişma تصادف
#part_71
دنیز:
هنوز دست امیر رو گرفته بودم و به دری خیره شده بودم که آیلا ازش بیرون رفته بود. با اینکه خودم ازش خواسته بودم بره، نمی‌تونستم جلوی بغضم رو بگیرم.
امیر آروم دستم رو فشرد. ـ بیا بریم داخل، دخترم. اینجا سرده.
بدون حرف دنبالش راه افتادم و روی مبل نشستم. چند لحظه نگاهم کرد و پرسید: ـ چیزی خوردی؟
سرم رو به نشونه‌ی منفی تکون دادم. ـ نه، اشتها نداشتم.
ـ پس همین‌جا بمون.
با تعجب نگاهش کردم. ـ کجا میری؟
ـ آشپزخونه. ظاهراً باید خودم به فکر دخترم باشم!
لبخند کوچیکی روی لبم نشست و با دیدن رفتنش، کنجکاو شدم. چند دقیقه بعد به آشپزخونه رفتم و با دیدن امیر که جلوی اجاق ایستاده بود، خنده‌ام گرفت.
ـ آقای آوجی، مطمئنی بلدی با این وسایل کار کنی؟
نگاه تندی بهم انداخت. ـ می‌خوای گرسنه بمونی؟
سریع سرم رو تکون دادم. ـ نه، سرآشپز! شما ادامه بده.
بالاخره لبخند زد و من به کابینت تکیه دادم. کمی بعد، غذا رو آماده کرد و هر دومون پشت میز نشستیم. برخلاف انتظارم، غذا واقعاً خوب بود و همین باعث شد چند بار ازش تعریف کنم.
بعد از اینکه بشقابم رو کنار گذاشتم، امیر با لحنی جدی گفت: ـ دنیز، یه پیشنهادی برات دارم.
نگاهش کردم. ـ چه پیشنهادی؟
ـ می‌خوام وکیل شرکت بشی.
از تعجب چشم‌هام گرد شد. ـ وکیل شرکت تو؟!
ـ آره. می‌دونم چقدر زحمت کشیدی و مطمئنم از پسش برمیای. البته اگه خودت بخوای.
چند لحظه بهش خیره موندم. هیچ‌وقت تصور نمی‌کردم امیر چنین پیشنهادی بهم بده، اما حقیقت این بود که کار کردن به‌عنوان وکیل یه شرکت بزرگ، دقیقاً می‌تونست همون فرصتی باشه که دنبالش بودم.
با لبخند گفتم: ـ قبول!
امیر ابروهاش رو بالا برد. ـ به همین راحتی؟
ـ چرا که نه؟ البته یه شرط دارم.
با کنجکاوی نگاهم کرد. ـ چه شرطی؟
لبخند شیطنت‌آمیزی زدم. ـ توی شرکت باهام مثل دخترت رفتار نکنی. من می‌خوام به خاطر توانایی‌هام اونجا باشم، نه به خاطر اینکه دختر امیر آوجی‌ام.
امیر چند لحظه نگاهم کرد و بعد با رضایت سر تکون داد.
ـ قبوله، خانم وکیل. توی شرکت باهات مثل بقیه‌ی کارمندها رفتار می‌کنم.
با خنده دستم رو به طرفش دراز کردم. ـ پس معامله کردیم!
دستم رو فشرد و گفت: ـ به شرکت آوجی خوش اومدی، خانم وکیل.
لبخند زدم و برای اولین بار بعد از مدت‌ها، احساس کردم شاید اتفاق‌های خوبی هم در انتظارم باشن.
شاید هنوز نتونسته بودم تمام دروغ‌های گذشته رو فراموش کنم، اما دست‌کم حالا یه دلیل تازه داشتم که به آینده فکر کنم؛ آینده‌ای که این بار قرار بود خودم بسازمش.
  • 💘 6
  • ❤ 3
  • 🔥 1
  • 💋 1
  • 👀 1
More from @teoden_daha17
  1. Oct 17, 2026خیلی میپسندمشون🖤✨️>>> 𝐔𝐙𝐌𝐄𝐋 𓂃 @UzMel_altiustu 𐙚
  2. Oct 17, 2026بهترین ادیت اوزمل❤️‍🔥✨️ 𝐔𝐙𝐌𝐄𝐋 𓂃 @UzMel_altiustu 𐙚
  3. Oct 17, 2026پارتِ جدید. چون پارتِ ۷۱ کوتاه بود ۷۲ رو هم گذاشتم🤏🏻🙂‍↔️ ناشناس جهت نظراتتون👇🏻 @unkno…
  4. Oct 17, 2026*çarpişma تصادف* #part_72 دنیز: هنوز لبخند روی لبم بود که نگاهم به امیر افتاد. کمی مکث کرد…
  5. Oct 17, 2026خب رای بدین🥲🥲
  6. Oct 17, 2026پارت بزارم؟
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →