*çarpişma تصادف*
#part_69
دنیز:
خواب بیدار شدم اما همین که چشمم به ساعت افتاد، با دیدن عدد ده روی صفحه، دوباره صورتم رو توی بالش فرو بردم.
ـ پنج دقیقه دیگه...
زیر لب این رو گفتم و چشمهام رو بستم، اما هنوز چند ثانیه نگذشته بود که خاطرات دیشب یکییکی توی ذهنم زنده شدن؛ رقصیدنهامون، خندههای بیوقفهمون، دستهایی که حتی یک لحظه هم از هم جدا نشده بودن و البته تئو که وسط راهرو من رو بلند کرده بود و با خنده گفته بود داره من رو به اتاقمون میبره!
با یادآوری آخرین جملهاش، لبخند ناخودآگاهی روی لبهام نشست و صورتم رو از بالش بیرون آوردم.
ـ عجب شبی بود...
چند دقیقه بعد، از تخت بیرون اومدم و مستقیم به سمت حموم رفتم. بعد از یک دوش کوتاه، موهام رو شستم و در حالی که هنوز قطرههای آب از نوک موهای بلندم روی شونههام میچکیدن، حولهای دورشون پیچیدم و از حموم بیرون اومدم.
لباس راحتیام رو پوشیدم و جلوی آینه ایستادم تا موهام رو کمی خشک کنم.
واقعاً نمیدونستم دیشب دقیقاً چی بین من و تئو اتفاق افتاده چون مست بودم اما یه چیز رو خوب میدونستم؛ برای اولین بار بعد از مدتها، وقتی کنار اون بودم، لازم نبود وانمود کنم حالم خوبه.
با این فکر، حوله رو از دور موهام باز کردم، شونهای بهشون زدم و در حالی که هنوز نمدار بودن، از اتاق تئو بیرون رفتم.
اما همین که در رو پشت سرم بستم، صدای آشنایی از انتهای راهرو بلند شد.
ـ دنییییز؟!
سرم رو بالا آوردم.
لارا که ظاهراً تازه از پلهها بالا اومده بود، با دیدنم قدمهاش رو آهسته کرد و چند ثانیه با تعجب نگاهم کرد.
بعد نگاهش از صورتم به موهای خیس و آشفتهام رفت و دوباره برگشت روی چشمهام.
ابروهاش بالا پرید.
لبخندش آرومآروم بزرگ شد.
و بعد...
ـ واااای خدای من!
چشمهام رو ریز کردم.
ـ چیه؟!
لارا بدون اینکه جوابم رو بده، چند قدم به سمتم اومد و با هیجان دستهاش رو به هم کوبید.
ـ نه، نه، نه! صبر کن ببینم!
ـ لارا؟؟؟
هیچ وقت فکر نمیکردم گیر یکی بیافتم.
دستش رو به سینهاش زد و با قیافهای که انگار تازه بزرگترین راز قرن رو کشف کرده، گفت:
ـ تو و تئو!
چند لحظه ساکت موندم.
بعد با اخم مصنوعی پرسیدم:
ـ من و تئو چی؟
لارا با انگشت به من اشاره کرد و تقریباً جیغ زد:
ـ یه چیزی بینتونه، مگه نه؟!
چشمهام گرد شد.
ـ چی؟! نه! تو دیوونه شدی؟!
ـ اووووه!
با شنیدن این واکنش، بیشتر ذوق کرد و شروع کرد به بالا و پایین پریدن.
ـ پس چرا از اتاق تئو اومدی بیرون؟و دیشب صدای خندههاتون کل عمارت رو برداشته بود؟!
با شنیدن اسم دیشب، صورتم رو برگردوندم تا لبخندم رو نبینه.
ـ خب که چی؟! رفتیم بیرون، خوش گذشت، خندیدیم. مگه خندیدن جرمه؟!
لارا دستهاش رو روی سینهاش گذاشت و با قیافهای کاملاً جدی گفت:
ـ نه عزیزم، خندیدن جرم نیست؛ ولی نصف شب صدای خندههاتون از راهرو شنیده بشه، یه کم مشکوکه!
با تعجب نگاهش کردم.
ـ تو از کجا میدونی ما نصف شب برگشتیم؟!
لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ بیدار بودم!
ـ وای، تو چرا نصف شب بیداری؟!
ـ این الان مهمه؟!
لارا دستش رو تکون داد.
ـ دنیز، موضوع رو عوض نکن! من دارم دربارهی تو و تئو حرف میزنم!
با کلافگی دستم رو روی پیشونیم گذاشتم.
ـ خدایا، یکی این دختر رو از من بگیره!
لارا یکدفعه دستهام رو گرفت و با چشمهایی که از ذوق برق میزدن.
-صدرصد بینتون یه چیزایی هس
چند لحظه بهش خیره شدم.
بعد لبخندم رو جمع کردم و با خونسردی گفتم:
ـ آره.
چشمهای لارا از حدقه بیرون زد.
ـ واااای!
دهنش باز موند و چند ثانیه فقط نگاهم کرد، انگار منتظر بود ادامه بدم.
من هم که از قیافهاش داشتم از خنده منفجر میشدم، بالاخره اضافه کردم:
ـ آره، یه خبر خیلی مهم هست.
لارا با عجله گفت:
ـ چی؟! چی؟!
ـ اینکه تو زیادی فضولی!
و قبل از اینکه فرصت کنه چیزی بگه، زدم زیر خنده.
لارا با دهان باز نگاهم کرد و بعد با اعتراض محکم به بازوم زد.
ـ دنیز آوجی! من الان از هیجان سکته میکنم، تو داری مسخرهام میکنی؟!
Post #884
69
•𝐓eoDen• *çarpişma تصادف* #part_68 دست تو دست از غذاخوری بیرون زدیم. نگاهم افتاد روی دستهامون. ـ ول نکردی. لبخندش پررنگتر شد. ـ من که شکایتی ندارم. چشم غرهای بهش رفتم و جلوتر راه افتادم. ـ راه بیفت. ـ کجا؟ برگشتم سمتش. ـ نمیدونم. چند ثانیه نگاهم کرد و بعد با خنده…
- ❤ 11
- ❤🔥 3
- 🔥 1
- 💘 1