Post #899
68
•𝐓eoDen• *çarpişma تصادف* #part_70 دنیز: با لبخند از پلهها پایین رفتم، اما همین که به سالن رسیدم، لبخندم محو شد. چند تا چمدون کنار در ورودی بود و آیلا کنارشون ایستاده بود. امیر هم چند قدم اونطرفتر، ساکت نگاهمون میکرد. با تعجب پرسیدم: ـ این چمدونا چیه؟ آیلا به…
اوا ری اکت یادتون رفت؟ :((