همیشه هیجدهسالگیو برای خودم شبیه یه شروع تازه تصور کرده بودم.. یه سال روشن، پر از چیزایی که سالها منتظرشون بودم. اما بعضی سالها به جای خاطره شدن، کمکم آدمو از درون میخورن.
امیدوارم امسال برات پر از اتفاقای خوب و کوچیک و بزرگی باشه که دلتو گرم میکنن. پر از خندههای واقعی، آدمای خوب، آهنگای قشنگ، روزای آروم و کلی لحظه که بعدا با یادآوریشون لبخند بزنی :))
امیدوارم به هرچیزی که آرزوشو داری نزدیک و نزدبکتر بشی و یه روز برسه که به زندگیای که داری نگاه کنی و ببینی خیلی از چیزایی که یه زمانی فقط آرزوشونو داشتی، شدن واقعیتت.
خیلی خوشحالم که یه جایی از این دنیا باهات آشنا شدم و امیدوارم همیشه همون دختر دوستداشتنی و شیطونی بمونی که دیدنش آدمو خوشحال میکنه :)) امیدوارم این سال از اون سالایی باشه که وقتی بعدا بهش فکر میکنی لبخند بزنی و بگی از اون سال همچی خوب گذشت.
و شاید هیچوقت نتونسته باشم درست توضیحش بدم، ولی هر کدوم از آدمایی که وارد زندگیم شدن یه تیکه از منو با خودشون بردن. هر کدومشون یه خاطره، یه حس، یه بخش از روزام و یه قسمت از چیزی شدن که امروز منو ساخته. برای همین نبودن آدمایی که برام مهم بودن هیچوقت برام یه اتفاق ساده نبوده. بعضی نبودنا واقعاً جای خالی بزرگی توی زندگی آدم میذارن و من مدتها طول میکشه تا یاد بگیرم چطور با اون جای خالی زندگی کنم و در واقع هیچوقت موفق نشدم با اون جای خالی زندگی کنم.. شاید همین باعث شده گاهی بیشتر از چیزی که باید بترسم، بیشتر از چیزی که باید واکنش نشون بدم و بیشتر از چیزی که باید سعی کنم آدمایی رو که دوست دارم نگه دارم و دقیقا همین رفتارمه که همرو خسته میکنه ازم
فکر میکنم یکی از چیزایی که همیشه توی خودم دیدم اینه که بلد نیستم آدمایی رو که برام مهمن، نگه دارم. گاهی انقدر از اینکه نکنه یه روزی از دستشون بدم یا نکنه بهشون آسیب برسه میترسم که خودِ همین ترس باعث میشه رفتارایی نشون بدم که آخرش دقیقا همون آدمو ناراحت و خسته میکنه. انگار بعضی وقتا به جای اینکه آرومتر دوست داشته باشم، از ترسم محکمتر میگیرم و همین باعث میشه آدمایی که برام عزیزن بیشتر اذیت بشن.