Hiraethنظریه شاید نامحبوب: کلیه فرآیندهای تاریخی رو در نگاه کلان میشه وارد زندگی شخصی خودمون کرد. به فرض مثال با ارجاع به کتاب خدایگان و بنده از هگل، تو مقدمه بحثی پیش میاد که کانت اون رو مطرح میکنه و اون هم جدال بیپایان عقل با خواسته های نفسانی هست؛ در کل رویکرد…
راز پیشرفت عظیم مغرب زمین در دو چیز بود. یکی اقرار به نادانی و دیگر آزمون و خطا. حاکمان اروپا با به کار گرفتن جهانگردان و دانشمندها و محققان، علاوه بر تحکیم قدرت خودشون وظیفه دیگهای هم انجام میدادن و اون هم این بود که هیچی نمیدونیم پس سفری رو آغاز کنیم و شروع به یادگیری کنیم . ( بر خلاف مشرق زمین که کماکان سنت محور بودن و خیلی به کشف جهانی فراتر از قلمروی خودشون اشتیاقی نشون نمیدادن.) و همین علوم تجربی حاصل همین تداوم در کنجکاوی و آزمون و خطا و آزمایش هستش. ( هر چند در نظر شخصی خودم، به این مسئله نقد دارم و بدبین هستم در مواردی.) نتیجه حرفم چیه ؟ نتیجه حرفم اینه که این بخش از تاریخ تو زندگی شخصی اینطور کاربرد داره که از ندونستن و سعی و خطا نترس و هرچقدر که لازم هست وقت و حوصله به خرج بده و راه های مختلف رو امتحان کن بالاخره یکیش جواب میده ...
و البته، خلاقیت و ایده پردازی هم در خلال همین مسیر شکوفا میشه.
Hiraethخیلی دلم میخواست مسافر شب بودن رو تجربه کنم بعد مدتها. توی اتوبوس که چراغ هاشو خاموش کرده که مسافرا بخوابن، اون بیرون تاریکی مطلق یا شاید فقط چراغ های تو جاده یا حتی نمای روشن شهرها و روستاها از دور که از کنارشون داری عبور میکنی و یا چراغ های تک و توک روشن…
خیلی دلم میخواست مسافر شب بودن رو تجربه کنم بعد مدتها. توی اتوبوس که چراغ هاشو خاموش کرده که مسافرا بخوابن، اون بیرون تاریکی مطلق یا شاید فقط چراغ های تو جاده یا حتی نمای روشن شهرها و روستاها از دور که از کنارشون داری عبور میکنی و یا چراغ های تک و توک روشن روی کوهستان. استراحتگاه بین راه که عبور و مرور ماشین ها رو تماشا میکنی. توی جاده هستی اما شب و جلوه چراغ ها و تنهایی که دوست داشتنیتر از هروقت دیگه هست. دوست داری دیرتر به مقصد برسی و حتی به خودت میگی که ای کاش همیشه شب میبود و من مسافر میبودم ...
پینوشت: انقدر از شب مینویسم که اگه کسی یاد من افتاد، من رو با شب که وجودم باهاش درهمتنیده هست تصور کنه .
Hiraethاین متن من تقریبا شاید خیلی شخصی باشه و اگه کسی خوند و با حرفهام موافق نبود ایرادی نداره . تو روزهای جنگ که بودم زیر فشار اضطراب و یه صدای انفجار اینور و یه صدای انفجار اونور، یه سوالی خیلی فکرم رو درگیر کرده بود. سوالی که خب، خیلی سال پیش هم برای خودم مطرحش…
Hiraethوقتی به شاخه های درخت نگاه میکنی چی میبینی؟ اول جوانههایی رو میبینی بعد جوانه جاش رو به شکوفه ها میده، بعد شکوفه ها کم کم میرن و درخت شروع میکنه به میوه دادن. در نگاه اول انگار نوعی از کثرت رو داری مشاهده میکنی، جایی که در نگاه اول بنظر میاد هر سوژه ای داره…
نظریه شاید نامحبوب: کلیه فرآیندهای تاریخی رو در نگاه کلان میشه وارد زندگی شخصی خودمون کرد. به فرض مثال با ارجاع به کتاب خدایگان و بنده از هگل، تو مقدمه بحثی پیش میاد که کانت اون رو مطرح میکنه و اون هم جدال بیپایان عقل با خواسته های نفسانی هست؛ در کل رویکرد کانت چه در فلسفه ابداعی خودش( فلسفه نقدی) چه در فلسفه اخلاق رویکردی هست که بر انسان نوعی تمرکز داره و بحثی رو به بیرون و جامعه ارجاع نمیده. از اون طرف ما هگل رو داریم که بحث جدال طبقات رعیت و اربابان رو در طول فرآیند تاریخ انسان مطرح میکنه و اینجاست که بحث جالب میشه؛ هگل به اندازه کانت از بحث های مرتبط با انسان نوعی خوشش نمیومد ولی این ایده رو مطرح کرد که جدال عقل با نفس در زندگی یک انسان هم تراز و هم ارز با جدال بنده با ارباب خود در طول تاریخ جوامع هست و اینجاست که مطالعه کلیت فرآیند و سازوکار تاریخ رو میشه به زندگی خصوصی تعمیم داد و درس گرفت و استفاده کرد ازش امیدوارم مطلب به اندازه کافی واضح بیان شده باشه .
به این فکر میکنم که خیلی بیسواد هستم و از اینکه کلی کتاب هست که باید بخونم و چیز یاد بگیرم ولی ممکنه فرصتش رو پیدا نکنم بسیار بیم و هراس دارم ... و این کم سوادی و بیسوادی من رو داره آزار میده شدید !
تجربه شخصی بهم نشون داده وقتایی که کلی سوال بیجواب توی ذهنت هست وقتی راجع به خیلی چیزها ابهام داری و نگرانی و بیتاب نسبت به روزهایی که در پیش داری، اینجور وقتا یه مسافرت چند روزه خیلی بهت کمک میکنه و موثر هست. لزوما قرار نیست خوش بگذرونم فقط اون موقع دلم میخواد به یه شهری سفر کنم و تو خیابون های یه شهر دیگه ای تو کوه و دشت جایی غیر از محل زندگیم، تلاش کنم به مسائل توی ذهنم نظم بدم. و چقدر دلم یه سفر میخواد ...
Hiraethاین متن من تقریبا شاید خیلی شخصی باشه و اگه کسی خوند و با حرفهام موافق نبود ایرادی نداره . تو روزهای جنگ که بودم زیر فشار اضطراب و یه صدای انفجار اینور و یه صدای انفجار اونور، یه سوالی خیلی فکرم رو درگیر کرده بود. سوالی که خب، خیلی سال پیش هم برای خودم مطرحش…
یه نفری بعد شنیدن این حرفهای من گفت در چنین جهانی شاید بزرگترین رسالت تو و تنها راه تو برای دووم آوردن این هست که آدم خوبی باشی. اگه بتونی تلاش کنی دست یک نفر دیگه رو بگیری و این چنین دنیایی با این چنین توصیف رو براش به جای بهتری تبدیل کنی، شخصی مثل محبوب دلت یا فرزندت یا هرکسی دیگه رو، قدم بزرگی برداشتی و این دنیا رو پشت سر گذاشتی ...