خیلی دلم میخواست مسافر شب بودن رو تجربه کنم بعد مدتها. توی اتوبوس که چراغ هاشو خاموش کرده که مسافرا بخوابن، اون بیرون تاریکی مطلق یا شاید فقط چراغ های تو جاده یا حتی نمای روشن شهرها و روستاها از دور که از کنارشون داری عبور میکنی و یا چراغ های تک و توک روشن روی کوهستان. استراحتگاه بین راه که عبور و مرور ماشین ها رو تماشا میکنی. توی جاده هستی اما شب و جلوه چراغ ها و تنهایی که دوست داشتنیتر از هروقت دیگه هست. دوست داری دیرتر به مقصد برسی و حتی به خودت میگی که ای کاش همیشه شب میبود و من مسافر میبودم ...
پینوشت: انقدر از شب مینویسم که اگه کسی یاد من افتاد، من رو با شب که وجودم باهاش درهمتنیده هست تصور کنه .
/ یادداشت ۸ مهر
Post #886
284
- ❤ 9