یه مدت که به خودم نگاه میکردم، حس میکردم کودکی هستم که داره روی چهار دست و پاهاش راه میره، نگاه کتابخونه ام میکردم؛ کلی کتاب نخونده، کلی فیلسوف نشناخته و به خودم میگفتم آخه من کِی بتونم اینارو بخونم، کتاب هایی که اندازه جونم برام عزیز هستن. خدایا، من فقط میتونم شوق و ذوقش رو داشته باشم و نه چیزی بیشتر، مگه زندگی اجازه میده بهم اینارو بخونم ؟
از بین فلاسفه، هگل کسی بود که وقتی چهار پنج سال پیش شروع به مطالعه این کتابا کردم و خیلی داغون بودم، از اون موقع برنامه داشتم بخونم تا روزی که خودم رو به کتاب و فلسفه مرتبط با هگل برسونم و حتی در کنارش بتونم کتابهای مرتبط با رشته تحصیلی خودم که باز تو دایره و چهارچوب فلسفه هست رو مطالعه کنم و خب از اون روزها و اون فکر و خیال ها پنج سال گذشت و بعد از این چند سال، بالاخره به نقطه ای رسیدم که میتونم بگم حداقل دیگه اون کودک چهار دست و پا نیستم؛ هنوز کودک هستم ولی کودکی که هم زمان که تعادل نداره و گاهی ممکنه به زمین بخوره اما داره راه رفتن رو یاد میگیره ...
/ یادداشت ۲۱ مهر
Post #937
152
Hiraeth امروز بعد از ۵ سال به یکی از آرزوهام رسیدم ...
- ❤ 6