TGViewer
Hiraeth Hiraeth @songsofhiraeth · 547 subscribers
Post #944 73
Hiraeth تقریبا میتونم بگم اکثر خاطراتی که تو ذهن دارم رو خیلی محو و مبهم میتونم تصور و یادآوری کنم‌ و حتی اگر چیزی رو واضح به یاد میارم دیگه مرورش حسی در من ایجاد نمیکنه و میتونم بگم به گذشته زیاد فکر نمیکنم اما نه همیشه، هنوز که هنوزه گاهی اوقات رو به مرور خاطراتی…
صحبت از این شد که آسمون شب تو هرجایی، متفاوت از جای دیگه هست.
یاد بعضی شبهای دوران کارشناسی افتادم اون ماه های آخر.
نه، بذارید طور دیگه ای تعریف کنم؛ دوست دارم وقتی اون شبها رو مرور میکنم، منه الان رو جای فربد اون موقع تصور کنم و توی ذهنم از نو تجربه کنم اون لحظات رو. یادم میاد شبها رو معمولا تنها میرفتم تو فضای اطراف خوابگاه قدم میزدم و بی هدف پرسه میزدم اینور و اونور؛ گاهی از سر کنجکاوی تا انتهای یه خیابونی رو میرفتم بعد موقع برگشت اتفاقی مسیرمو به کوچه ای کج میکردم و میرفتم جای دیگه. بی‌هدف
این کار رو روزهای زیادی تو ساعات غروب تا سر شب انجام میدادم یا حتی آخرشب ها تا قبل از بستن در خوابگاه. تو کوچه پس کوچه ها قدم میزدم از یه جایی به بعد خونه ها مثل خونه های قدیمی، حیاط دار میشدن با درهای آهنی قدیمی که بعضا گوشه کنارشون هم زنگ‌زده شده بود. هیچ چیزی که امیدوار کننده باشه و این آشوب توی دلم رو آروم کنه پیدا نمیکردم؛ چنین چیزی نه از ذهنم عبور میکرد و نه حتی به چشم میدیدم، چیزی که مایه دلگرمی باشه. یه شب یه جای خیلی خاص و در عین حال غریب رو پیدا کردم، یه محوطه شاید نه اونقدر دلباز که یه درخت نسبتا بزرگ و پرباری وسط اون محوطه سبز شده بود و دور تا دورش تو اون محیط خونه هایی با درهای قد و نیم قرار داشت؛ به رسم پرسه زنی اون شبها بی‌هوا وارد یه باریکه ای گوشه اون محوطه شدم و ادامه مسیر رو رفتم و نگاهم به آسمون شب افتاد ...
شب بود اما آسمون سیاه نبود، انگار یه پرده خیلی نازک آبی رنگی انداخته بودن روی آسمون و از اون حالت سیاهی کم کرده بود و کلی ستاره که میشد دید و یه نسیم خنک هم اون لحظه میومد؛ خیلی عجیب بود چون برای اولین بار بود که بعد از مدتها، فقط برای چند لحظه خیلی کوتاه یه حس امیدواری و یه حس خوبی اومد و رفت و موندگار نشد و فقط بهم یادآوری کرد امیدوار بودن و دل قرص و محکم داشتن چطوریه، انقدر حس خوبی هستش که حاضر باشی تموم تلاشت رو بکنی تا برای دفعات بعد برای گذر از یه دورانی، اون حس رو برای لحظاتی بیشتر هم که شده نگه داری پیش خودت ‌...

/ یادداشت ۲۳ مهر
  • ❤ 4
More from @songsofhiraeth
  1. Oct 16, 2026استوری مربوط به یکی از همون شبهاست
  2. Oct 12, 2026یه مدت که به خودم نگاه میکردم، حس میکردم کودکی هستم که داره روی چهار دست و پاهاش راه میره،…
  3. Oct 12, 2026امروز بعد از ۵ سال به یکی از آرزوهام رسیدم ...
  4. Oct 11, 2026📸
  5. Oct 11, 2026📸
  6. Oct 10, 2026#هنر_من
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →