تقریبا میتونم بگم اکثر خاطراتی که تو ذهن دارم رو خیلی محو و مبهم میتونم تصور و یادآوری کنم و حتی اگر چیزی رو واضح به یاد میارم دیگه مرورش حسی در من ایجاد نمیکنه و میتونم بگم به گذشته زیاد فکر نمیکنم اما نه همیشه، هنوز که هنوزه گاهی اوقات رو به مرور خاطراتی اختصاص میدم که برای من تداعی کننده شب هستن یا توی شب اتفاق افتادن یا لحظه خاصی که تو شب مشاهده کردم و عبور کردم ازش.
از همه اینها گذشته، این روزها هم دلم یه سفر طولانی میخواد؛ بخشی ازش رو مسافر شب باشم و روزها تو جایی جدید و ناآشنا به ماجراجویی و کشف و پرسه زنی بپردازم. و شبهاش با احساس و زاویه نگاه جدیدی تجربه کنم. آره احساس میکنم شبهای همه جا یک دست و یک شکل هست در نگاه اول، اما هرجایی حس متفاوتی از همین شب به تو منتقل میشه.
/ یادداشت ۱۶ مهر
Post #919
175
Hiraeth خیلی دلم میخواست مسافر شب بودن رو تجربه کنم بعد مدتها. توی اتوبوس که چراغ هاشو خاموش کرده که مسافرا بخوابن، اون بیرون تاریکی مطلق یا شاید فقط چراغ های تو جاده یا حتی نمای روشن شهرها و روستاها از دور که از کنارشون داری عبور میکنی و یا چراغ های تک و توک روشن…

- ❤ 5