تا قبل تصور میشد زمین مرکز عالم هست و بقیه سیارات دورش درحال گردش هستن. بعدها نظریه کپرنیک مطرح شد و خورشید مرکز عالم بود و سایر سیارات دورش به گردش درمیومدن. تو فلسفه هم معتقد بودن ذهن تابع جهان هست و انسان نگاه خودش رو میتونه با جهان وفق بده و تطبیق کنه کم خب یجورایی باعث شد فلاسفه ای از جمله دکارت و اسپینوزا و لایب نیتس و جلوتر هم کریستیان ولف این اعتماد به نفس رو پیدا کنن که عقل رو ابزار کافی برای پی بردن به حقایق بدونن؛ اما کانت اومد انسان رو از مرکزیت کنار زد و گفت در واقع این جهان هست که خودش رو با ذهن انسان تطبیق میده، یعنی ما به جهان اونجور که باید و هست اشراف نخواهیم داشت؛ در واقع جهان برای ما، اون چیزی هست که از فیلترهای نگاه و ذهن ما عبور کرده و خودش رو نمایان کرده. حالا بحثش طولانی هست که اون به اصطلاح فیلترها چی هستن و به ما چه درکی از جهان دادن.
حرف من چیز دیگه ای هست ...
حرف من اینه ظاهرا اگه بپذیریم به حقایق اونجور که باید و شاید دسترسی نداریم، در عوض از طریق نگاهمون، علیرقم زندگی همه ماها تو یک جهان مشترک، هزاران جهان متفاوت رو تجربه میکنیم و اون دنیای بیرونه خارج از نگاه ما، خودش رو با زاویه دید ما تطبیق میده؛ اگه ذهن جمعی خواهان تجربه جهانی بدون هیچ خدایی بدون هیچ قانون اخلاقی باشه، اون جهان خودش رو با اون ذهن جمعی وفق میده و این میشه که اگه خدا و اراده برتری هم پشت این عالم باشه، با این وجود ما در نقطهای از همین عالم، شاهد ظهور تمدنها و اشخاص پوشالی هستیم که چیزی جز تفالههای تاریخ بشریت و زایده جهانی تصادفی و بنا شده روی باور به جهان فانی و گذرا نیستن.
Post #783
325
Hiraeth این متن من تقریبا شاید خیلی شخصی باشه و اگه کسی خوند و با حرفهام موافق نبود ایرادی نداره . تو روزهای جنگ که بودم زیر فشار اضطراب و یه صدای انفجار اینور و یه صدای انفجار اونور، یه سوالی خیلی فکرم رو درگیر کرده بود. سوالی که خب، خیلی سال پیش هم برای خودم مطرحش…
- ❤ 9