🪘
افسونِ معبد
شکست الاهیاتِ رسمی در تقابل با آمون۱۷ سال است که صدا و سیمای ایران، در ترجیعبندی تکراری و خودشیفته، سریالی را بازپخش میکند که هدف اولیه و ایدئولوژیک آن، ترسیم مرزی قاطع میان «رستگاری یکتاپرستانه» و «ضلالت چندخداباورانه (پاگانیستی)» است. سریال «
یوسف پیامبر» بنا بود مانیفستی تصویری در تقبیح شرک و بتپرستی مصر باستان و ثناگویی از توحیدِ منزهِ عبری-اسلامی باشد. اما در پسی پشت این پروپاگاندای رسمی، اتفاقی غریب و ناخواسته رخ داد: حافظهی جمعی اکثر مخاطبان ایرانی، بهجای آنکه شیفتهی پاکدینیِ مجرد و منزهطلبانهی یکتاپرستی و یکتاپرستان سریال (از آخنآتون گرفته تا یوسف) شود، مفتونِ شکوه، مناسک، انضمامیت و هیبتِ معبد آمون و کاهنان آن شد. اما چرا تلاشِ هدفمندِ کارگردان و مدیران رسانه برای سیاهنمایی از پاگانیسم، در عملیاتی معکوس، به رمانتیکسازی و جذابیتِ امرِ پاگانی بین اکثر مخاطبان ایرانی انجامید؟
پاسخ را باید در ریشهایترین گسلِ میان الاهیات یکتاپرستانهی رسانهای و الاهیاتِ سیاسیِ پاگانیسم جستوجو کرد. یکتاپرستی، آنگونه که در خوانشهای رسمی و تلویزیونی بازنمایی میشود، غالباً امریست انتزاعی، سرد، اخلاقزده و عاری از زوایدِ زیباشناختیِ ملموس؛ خدایی غایب، بیتجسد و بیصورت که تنها از رهگذر اطاعت، نهی، و انقیاد اخلاقی احضار میشود. در مقابل، پاگانیسمِ مصر باستان خدایانی به دست میدهد که در جهانِ انضمامی «حضور» دارند؛ خدایانی تجسدیافته در پیکرههای عظیم، بخوردانها، طلا، معماریِ خیرهکننده، و معابدی که آسمان را به زمین گره میزنند. انسان، بهمثابه موجودی گوشتوپوستدار، لاجرم با امر مقدسی که تجسد یافته، مرئی است و حواس پنجگانه را درگیر میکند، پیوندی روانشناختی و عمیقتر برقرار میکند تا با خدایی منزه که حلول و جلوهی مادیاش در جهانِ روزمره نفی میشود.
از منظری الاهیاتی-سیاسی، معبد آمون و در رأس آن کاهنی چون آنخماهو -برخلاف میل سازندگان سریال که کوشیدند آنان را مشتی شارلاتانِ جاهطلب بنمایند- تجلی یک «نظم سیاسیِ خودبنیاد» و یک «نوموس»ِ استوار بودند. کاهنان آمون، فرمِ تحققیافتهی قدرتِ زمینی بودند؛ متولیانِ روانشناسیِ تودهها، مهارِ بحرانهای زیستی (نظیر قحطی)، و حفظ ثباتِ شهر. سوگند به آمون، برخلاف شعارهای انتزاعیِ توحیدی، سوگندی بود درون افق اخلاقی-سیاسیِ همان شهر؛ پیوندی وثیق میان امر مقدس و حاکمیت. مخاطب ایرانی، در کاهنان معبد نه «شرِ مطلق»، بلکه آموزگارانِ واقعیِ سیاست، اقتدار، و پیچیدگیهای وجودیِ انسانِِ قدرتمدار را میبیند. آنان سخنگویان خدایانی بودند که گرچه برساخته، اما بر سر سفرهی مردم، در ترسها، مناسک، و امیدهای روزمرهشان حضوری ملموس داشت.
اینجا با تناقضی دراماتیک روبهروییم که بیشباهت به وضعیت «بهشت گمشده»ی جان میلتون نیست: در تلاش برای کراهتبخشی به جبههی شر، ناخواسته جذابترین، انسانیترین و پویاترین بخشِ درام به همان جبههی محکوم واگذار میشود. یکتاپرستیِ سریال، بهدلیل اتکای مطلق به تقدسبخشیِ غیرقابلنقد و سلبِ هرگونه پیچیدگی و خطاپذیری از پیامبر، به فرمی از «جزمگراییِ خشک و مکتبی» سقوط میکند؛ حال آنکه معبد آمون، با همهی خدعهها، کشمکشهای درونی، مناسک باشکوه و حتی انحطاطش، «حیاتِ واقعی» و مناسباتِ انضمامیِ قدرت را بازنمایی میکند. کاهنان معبد مردانی بودند که سنگینیِ بارِ حفظِ یک امپراتوری را بر دوش میکشیدند، حال آنکه پیامبرِ یکتاپرست در این بازنمایی، بیشتر به مجریِ پیشگوییهای ازپیشتعیینشدهای میماند که احتیاجی به چالشهای واقعیِ سیاستورزی ندارد.
در نهایت، اقبالِ ناخواستهی اکثر مخاطبان ایرانی به آمون و معبدش، سیلیِ محکمِ واقعیتِ زیسته و زیباییشناسیِ امر مقدس بر صورتِ ایدئولوژیِ رسمی است. وقتی رسانه بکوشد دین را به فرمولهای اخلاقیِ دستوری و انقیادِ سیاسی تقلیل دهد، انسانِ خسته از اخلاقگراییِ یکدست، به جذبهی رازآمیزِ اسطوره، مناسک، و خدایانی پناه میبرد که گرچه سنگیاند، اما دستکم در سایهی باشکوهِ معابدشان، تجربهای حسی، زیباییشناختی و ملموس از «امر قدسی» را ارزانی میدارند. شاید بزرگترین طنزِ تاریخِ پخشِ این سریال همین باشد: تلویزیون رسمی ایران، ۱۷ سال است که بیوقفه، سرودِ ستایشِ پاگانیسم را در گوش مخاطبانی میخواند که بیش از هر زمان دیگری، تشنهی راز، زیبایی، و خدایانی ملموساند.
#تاریخ
#مصر_باستان
#سریال
#یوسف
#پاگانیسم
#پاگانیسم_مصری
#روانشناسی
🌎📚
@sociologycenter 📚🌍