TGViewer
Marvelous' PM Marvelous' PM @smuts_pms · 240 subscribers
Post #102559 48

Forwarded from SH's

منصور تقلا کرد. پاهایش رویِ زمین سر خورد و کتش به دیوار کشیده شد. انگشتانش رویِ مچِ شیرزاد فشرده شد و سعی کرد دستِ او را پایین بکشد، اما قدرتِ سرهنگ بیشتر بود. نفس‌نفس می‌زد و گونه‌هایش کمی سرخ شده بود. چشم‌هایِ آبی‌اش مستقیم به چشم‌هایِ تیره خیره مانده بود؛ نه ترسیده، فقط مقاوم.

شیرزاد لحظه‌ای سکوت کرد. نگاهش از چشم‌هایِ منصور پایین آمد؛ به لب‌هایِ نیمه‌باز، به گردنِ کشیده که زیرِ انگشتانش می‌تپید، به پیراهنِ سفید که از زیرِ کتِ سرمه‌ای پیدا بود. چیزی در سینه‌اش جابه‌جا شد. خشم هنوز بود، اما زیرش لایه‌یِ دیگری رشد کرده بود؛ لایه‌ای داغ و ناآشنا که نمی‌خواست دستش را از گلویِ آن مرد بردارد.

صدایش را پایین آورد، اما هنوز خشن بود:
«تو نمی‌دونی این دو روز چیکار کردی باهام. هر صدایِ پایی که می‌اومد، فکر می‌کردم تویی. هر بار در باز می‌شد، بلند می‌شدم. خاتون رو فراموش کردم منصور. برایِ اولین بار تو این ماه‌ها، شب خوابیدم و به جایِ اون، به تو فکر کردم. به اینکه نکنه برنگردی. نکنه دوباره... کسی منو تنها بذاره؟»

دستش کمی شل شد، اما هنوز رویِ گلو مانده بود. انگشتِ شستش بی‌اختیار رویِ پوستِ گرمِ گردنِ منصور کشیده شد. منصور نفسِ عمیقی کشید و این‌بار صدایش واضح‌تر بیرون آمد:

«من برگشتم سرهنگ. قول داده بودم.»

شیرزاد چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد ناگهان دستش را از گلو برداشت، اما به جایِ عقب رفتن، هر دو دستش را دو طرفِ سرِ منصور رویِ دیوار گذاشت و او را بینِ بازوانش حبس کرد. بدنشان تقریباً به هم چسبیده بود. نفس‌هایِ تندِ هر دو در فضایِ کمِ بینشان می‌پیچید.

«اگر یک بارِ دیگه دیر کنی...»
صدایِ شیرزاد لرزید؛ نه از خشمِ خالص، از چیزی که نمی‌توانست کنترل کند.
«اگر یک بارِ دیگه بذاری من این‌طوری منتظر بمونم، خودم میام دنبالت و دیگه نمی‌ذارم از پیشم بری.»

منصور سرش را کمی بالا آورد. فاصله‌یِ لب‌هایشان کمتر از یک وجب بود. می‌توانست ضربانِ قلبِ شیرزاد را از رویِ سینه‌یِ محکمِ او حس کند. کلاهِ افتاده رویِ زمین، کتِ سرمه‌ای که کمی چروک شده بود، و چشم‌هایِ تیره‌ای که دیگر فقط خشم نداشتند.

آرام گفت:
«نمی‌ذارم دیر بشه. دیگه.»

شیرزاد چند لحظه‌یِ طولانی همان‌طور ماند. بعد به آرامی دست‌هایش را پایین آورد، یک قدم عقب رفت و پشتش را به منصور کرد. شانه‌هایش بالا و پایین می‌رفت. صدایش گرفته و خسته بود:

«برو پانسمان بیار پانسمانِ زخمم رو عوض کن. و این‌بار... این‌بار تا صبح از پیشم نرو.»

منصور خم شد، کلاهِ پاناما را از رویِ زمین برداشت، گرد و خاکش را گرفت و بدونِ حرف به سمتِ میزِ کنارِ تخت رفت. دست‌هایش هنوز کمی می‌لرزید؛ نه از ترس، از شدتِ آنچه تازه بینشان رد و بدل شده بود، از آن حسی که نمی‌دانست چیست.(ولی ما می‌دونیم)

شیرزاد رویِ لبه‌یِ تخت نشست و پیراهنش را باز کرد. جایِ زخمِ نزدیکِ قلب هنوز کمی قرمز بود. وقتی انگشتانِ منصور رویِ پوستش نشست تا پانسمانِ قدیمی را باز کند، هر دو نفسشان را یک لحظه حبس کردند.

و در آن اتاقِ ساکتِ ستاد، با نورِ کمِ لامپ و بویِ دارو و توتون، چیزی که دیگر نمی‌شد اسمش را فقط خشم یا نگرانی گذاشت، آرام‌آرام بینِ دو مردِ وطن‌پرست ریشه می‌زد.
  • ❤‍🔥 9
  • ❤ 1
More from @smuts_pms
  1. Oct 7, 2026صبح فرستاده بود اینو😩💕
  2. Oct 7, 2026aaaaaaaaaaaaaaa
  3. Oct 7, 2026در اتاقِ دیگر، شیرزاد هنوز رویِ لبه‌یِ تخت نشسته بود. پیراهنش را نپوشیده بود. دستش را رویِ…
  4. Oct 7, 2026پارت ۷ نورِ لامپِ رومیزیِ اتاقِ خصوصیِ سرهنگ، زرد و کم‌جان رویِ دیوارها افتاده بود. پرده‌ه…
  5. Oct 7, 2026https://t.me/Smuts_PMs/102600 قربونت برم🤍☁️
  6. Oct 6, 2026https://t.me/Smuts_PMs/102598 آره واقعا کارت خیلی درسته دمت حسابی گرم😎💕
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →