در اتاقِ دیگر، شیرزاد هنوز رویِ لبهیِ تخت نشسته بود. پیراهنش را نپوشیده بود. دستش را رویِ جایِ زخم کشید؛ جایی که انگشتانِ منصور چند دقیقهیِ پیش لمسش کرده بودند. پوستش هنوز حرارتِ آن لمس را حس میکرد.
بلند شد و جلوِ پنجره رفت. پرده را کمی کنار زد و به تاریکیِ حیاط خیره شد. سیگاری روشن کرد. دود را عمیق به ریههایش فرستاد و آهسته بیرون داد.
نمیفهمید چه اتفاقی برایش افتاده است.
تا دو ماه پیش، هر شب قبل از خواب چهرهیِ خاتون را میدید. موهایِ بلند، چشمهایِ درشت، صدایِ آرامِ او وقتی اسمش را صدا میزد. طلاقنامه را که امضا کرده بود، قسم خورده بود که پیدایش کند؛ حتی اگر شده در انتهایِ دنیا. به تهران آمده بود فقط به خاطرِ او. رجباف را تحمل میکرد فقط به خاطرِ او. این واحدِ جدید را قبول کرده بود فقط به خاطرِ او.
اما حالا...
حالا وقتی چشم میبست، به جایِ خاتون، چشمهایِ آبی و موهایِ مشکی میدید. وقتی در تاریکی دراز میکشید، جایِ دستِ منصور را رویِ سینهاش حس میکرد؛ هم آن روزِ گلوله، هم امشب که پانسمان عوض میکرد. وقتی عصبانی شده بود و گلویش را فشرده بود، نه فقط از سرِ خشم، از سرِ ترس بود؛ ترسِ از دست دادنش. ترسِ اینکه او هم مانند خاتون غیب شود و برنگردد.
شیرزاد پیشانیاش را به شیشهیِ سردِ پنجره چسباند.
«چرا از خاتون عزیزتر شده؟»
این جمله را بلند گفت و بعد از صدایِ خودش بدش آمد. سیگار را در زیرسیگاری فشار داد و خاموش کرد. برگشت و رویِ تخت دراز کشید. دستش را زیرِ سرش گذاشت و به سقف خیره ماند.
شاید چون منصور جانش را نجات داده بود.
شاید چون وقتی بالایِ سرش مینشست، چیزی از آرامشِ گمشده را برمیگرداند.
شاید چون آن چشمهایِ آبی وقتی عصبانی یا خسته میشدند، چیزی در آنها بود که شیرزاد نمیتوانست از آن چشم بردارد.
شاید چون وقتی بدنش را به دیوار چسبانده بود و نفسهایِ گرمِ منصور را رویِ صورتش حس کرده بود، برایِ اولین بار بعد از ماهها، احساس کرده بود زنده است؛ نه فقط یک افسرِ جدی و زخمی که دنبالِ زنِ مطلقهاش میگردد.
شیرزاد چشمهایش را بست.
فردا باید این حس را کنترل میکرد.
فردا باید دوباره جدی میشد، دوباره دستور میداد، دوباره دنبالِ سرنخهایِ خاتون میگشت.
اما امشب... امشب فقط میخواست به یادِ انگشتانِ سرد و دقیقِ پزشک رویِ پوستش بماند و به این فکر کند که اگر فردا صبح منصور دیر به اتاقش بیاید، دوباره همان کار را میکند؛ دوباره میچسباندش به دیوار و اینبار شاید دستش را از گلویش برنمیدارد تا بالاخره بفهمد این آتشِ لعنتی از کجا آمده و چرا خاموش نمیشود.
نفس عمیقی کشید.
جایِ قرمزِ انگشتانش رویِ گردنِ منصور هنوز جلویِ چشمانش بود. و گوشهیِ لبش، در تاریکیِ اتاق، دوباره کمی بالا رفت.
Post #102603
46
Forwarded from SH's
- ❤🔥 9
- ❤ 1
- 👍 1
- 🤯 1