TGViewer
Marvelous' PM Marvelous' PM @smuts_pms · 239 subscribers
Post #102602 41

Forwarded from SH's

پارت ۷
نورِ لامپِ رومیزیِ اتاقِ خصوصیِ سرهنگ، زرد و کم‌جان رویِ دیوارها افتاده بود. پرده‌ها کشیده شده بودند و از پشتِ پنجره فقط صدایِ گاه‌به‌گاهِ نگهبان‌هایِ شیفتِ شب به گوش می‌رسید. منصور خم شده بود رویِ سینه‌یِ برهنه‌یِ شیرزاد و با انگشتانِ دقیق و بی‌صدایش، پانسمانِ قدیمی را باز می‌کرد. پوستِ اطرافِ زخم دیگر آن قرمزیِ تندِ روزهایِ اول را نداشت؛ فقط یک جایِ صورتیِ کمرنگ مانده بود که نشان می‌داد گوشت تازه جوش خورده است.

شیرزاد به سقف خیره بود، اما چشمانش هر چند ثانیه یک‌بار پایین می‌آمد و به موهایِ مشکی و پیشانیِ صافِ پزشکی که بالایِ سینه‌اش خم شده بود، نگاه می‌کرد. کت‌وشلوارِ سرمه‌ای هنوز تنش بود. یقهِ پیراهنِ سفید کمی باز شده بود و جایِ قرمزِ انگشتانِ خودش رویِ گردنِ سفیدِ منصور هنوز کاملاً محو نشده بود؛ چهار خطِ کمرنگ که مثلِ امضایی ناخواسته رویِ پوست مانده بودند.

شیرزاد گلویش را صاف کرد و با صدایی که سعی می‌کرد عادی به نظر برسد گفت:
«این کت‌وشلوار واقعاً برازندته، دکتر.»(می‌دونیم)

منصور جواب نداد. فقط گازِ استریل را برداشت و رویِ زخم گذاشت. انگشتانش سرد و حرفه‌ای حرکت می‌کردند.

شیرزاد دوباره امتحان کرد:
«از کجا آوردیش؟ برای تنِت انگار دوخته شده.»

باز هم سکوت. منصور باند را دورِ سینه پیچید، محکم کرد و گره‌اش زد. بعد کمی عقب نشست و بالاخره حرف زد؛ کوتاه و رسمی:

«زخمتون خوبِ خوب شده سرهنگ. برایِ اطمینان امشب هم پانسمان می‌زنم، ولی از فردا دیگه لازم نیست.»

شیرزاد سرش را تکان داد. نگاهش رفت رویِ جایِ قرمزِ گردنِ منصور. گوشه‌یِ لبش بی‌اختیار کمی بالا رفت؛ یک نیم‌خنده‌یِ کوتاه و پنهان که سریع جمعش کرد و دوباره جدّی شد قبل از اینکه منصور سرش را بلند کند و ببیند.

منصور وسایل را جمع کرد، دست‌هایش را با الکل پاک کرد و راست ایستاد. کتش را مرتب کرد و کلاهِ پاناما را که رویِ صندلی گذاشته بود، برداشت. بعد مستقیم به چشم‌هایِ شیرزاد نگاه کرد و با همان لحنِ آرامِ همیشگی‌اش پرسید:

«سرهنگ، با بنده امری نیست؟»

شیرزاد چند ثانیه ساکت ماند. انگار می‌خواست چیزی بگوید؛ چیزی بیشتر از دستورهایِ روزمره. اما در نهایت فقط سرش را تکان داد.

«برو.»

منصور بدونِ خداحافظیِ اضافه، در را باز کرد و بیرون رفت. صدایِ قدم‌هایش در راهرو محو شد.

اتاقِ شخصی‌ای که رجب‌اف به او داده بود، کوچک اما تمیز بود. یک تختِ فلزی با ملحفه‌یِ سفید، یک میزِ تحریر، یک کمدِ دیواری و پنجره‌ای که رو به حیاطِ پشتی باز می‌شد. منصور در را قفل کرد، کتِ سرمه‌ای را از تن درآورد و با دقت رویِ چوب‌لباسی آویزان کرد. پیراهنِ سفید را هم درآورد و رویِ پشتِ صندلی انداخت. جلوِ آینه‌یِ کوچکِ بالایِ روشویی ایستاد و به جایِ قرمزِ انگشتانِ شیرزاد رویِ گردنش خیره شد.

دستش را رویِ آن خطوطِ کمرنگ کشید. پوستش هنوز کمی حساس بود. اخم کرد.

او از همجنس‌گراها چیزِ زیادی نمی‌دانست. در سالِ ۱۳۰۰ و در خانه‌یِ پدری‌اش، چنین حرف‌هایی یا اصلاً زده نمی‌شد یا فقط به شکلِ شایعه‌هایِ پچ‌پچ‌شده‌یِ پشتِ درها می‌آمد. وقتی شیرزاد دستش را دورِ گلویش حلقه کرده بود و آن حرف‌ها را زده بود، منصور بیشتر از اینکه معنایِ عمیق‌تری بفهمد، از فشارِ انگشتان و خفگیِ لحظه‌ای عصبانی و مضطرب شده بود. واکنشِ عجیبی نشان نداده بود، چون اصلاً نمی‌دانست باید چه واکنشی نشان بدهد. فقط می‌خواست نفس بکشد و از آن دیوار جدا شود.

حالا رویِ تخت نشست، پیراهنِ خوابِ ساده‌ای پوشید و چراغ را خاموش کرد. ماه از پشتِ پنجره می‌تابید و نوری خاکستری رویِ سقف می‌انداخت. منصور دست‌هایش را زیرِ سرش گذاشت و به تاریکی خیره شد.

خاتون کیه؟

این سؤال از همان لحظه‌ای که شیرزاد اسمش را آورده بود، مثلِ خاری در ذهنش مانده بود. زنِ او؟ معشوقه‌اش؟ همسرِ قبلی‌اش؟ منصور در پرونده‌یِ پرسنلیِ پدرِ شیرزاد که یک‌بار رویِ میزِ رجب‌اف دیده بود، اسمِ مادر را خوانده بود: «خانمِ فخرالنسا ملک»(+خیلی به مغزم فشار اوردم تا یادم بیاد اسمش رو_خب چرا گوگل نکردی؟+..._؟؟؟+تنهام بذار). و در بخشِ وضعیتِ تأهلِ خانواده نوشته شده بود که فرزندِ پسرِ دیگری یا دختری در کار نیست. پس خاتون نه مادر بود و نه خواهر.

پس معشوقه بود. یا همسرِ سابق.

منصور پلک زد. چرا شیرزاد او را با معشوقه‌اش مقایسه کرده بود؟ چرا گفته بود «خاتون رو فراموش کردم»؟ چرا آن‌طور به لب‌ها و گردنش زل زده بود وقتی دستش را دورِ گلویش حلقه کرده بود؟ و چرا این‌قدر اصرار داشت که منصور نزدیکش بماند؟

این سؤال‌ها مثلِ موج یکی پس از دیگری می‌آمدند و می‌رفتند. منصور جوابی برایشان نداشت. فقط می‌دانست که از لحظه‌ای که شیرزاد بدنش را به دیوار چسبانده بود، چیزی در هوا عوض شده بود؛ چیزی که نمی‌توانست اسمش را بگذارد و نمی‌خواست هم بگذارد.

چشم‌هایش سنگین شد. با همان فکرها، آرام‌آرام به خواب رفت.
  • ❤‍🔥 6
  • ❤ 1
  • 👍 1
More from @smuts_pms
  1. Oct 7, 2026اینم رشته‌‌ای که دوست داری رو بخون کنارش یه حرفه‌ی درآمدزا هم یاد بگیر😂🤦🏻
  2. Oct 7, 2026فکر کنم این اولین باریه که بدم نمیاد طرف تاپ داستان رو بگیرم؟!
  3. Oct 7, 2026video post
  4. Oct 7, 2026video post
  5. Oct 7, 2026video post
  6. Oct 7, 2026video post
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →