چون در هنگام فروپاشی، ارتش شوروی نهایتاً برای حفظ اتحاد وارد جنگ داخلی تمامعیار نشد. برای چین این مسئله تبدیل شد به:
کنترل سیاسی ارتش باید حفظ شود.
به همین دلیل عبارت معروف «党指挥枪» (حزب به تفنگ فرمان میدهد) برای ساختار سیاسی چین بسیار بنیادی است.
۸. درس شوروی: «نباید اجازه داد جمهوریها تبدیل به دولتهای بالقوه مستقل شوند»
این موضوع برای چین فوقالعاده حساس است. اتحاد شوروی ساختار فدرالی از جمهوریهای اتحادیهای داشت و حتی در قانون حق خروج از اتحاد وجود داشت. وقتی مرکز ضعیف شد، همین ساختار به مسیر حقوقی و سیاسی برای جدایی تبدیل شد.
چین چنین ساختاری ندارد. یک کشور واحد چندقومیتی است و هنگکنگ، ماکائو و تایوان نیز در بحث وحدت ملی جایگاه ویژهای دارند. یکی از نگرانیهای اصلی رهبری چین این است که تضعیف مرکز سیاسی به تجزیه سرزمینی منجر نشود. به همین دلیل تمامیت ارضی برای پکن اهمیت فوقالعادهای دارد.
۹. درس شوروی: «ایدئولوژی را کاملاً رها نکن»
چین از اشتباهات ایدئولوژیک شوروی درس گرفت، اما نتیجه نگرفت که «ایدئولوژی را کنار بگذاریم». برعکس:
ایدئولوژی باید با واقعیت اقتصادی و ملی سازگار شود، اما نباید خلأ ایدئولوژیک ایجاد شود.
به همین دلیل امروز هم مارکسیسم، لنینیسم، اندیشه مائو، نظریه دنگ و چارچوبهای بعدی در ساختار رسمی حزب حضور دارند. تحلیلهای دانشگاهی نیز تأکید میکنند که ساختار سیاسی چین همچنان ریشههای عمیقی در مدل لنینیستی شوروی دارد، اما با شرایط چین تطبیق داده شده است.
پس چین نگفت «شوروی چون کمونیست بود شکست خورد». برداشت رایجتر این است: «شوروی نتوانست حزب، دولت، اقتصاد و جامعه را بهدرستی مدیریت و اصلاح کند.»
۱۰. و حالا درس آمریکا: «به خودکفایی مطلق نچسب»
چین در دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ فهمید که اگر خودش را کاملاً از اقتصاد جهانی جدا کند، سرعت توسعهاش بسیار پایین میآید. پس وارد اقتصاد جهانی شد: سرمایه خارجی، فناوری خارجی، بازارهای خارجی، شرکتهای چندملیتی، تجارت جهانی و سازمان تجارت جهانی.
در واقع چین از قدرت اقتصادی آمریکا استفاده کرد تا خودش را قدرتمند کند. این استراتژی بسیار متفاوت از شوروی بود.
۱۱. چین فهمید «جهانی شدن» میتواند ابزار قدرت باشد
آمریکا بعد از جنگ جهانی دوم یکی از بزرگترین معماران نظم اقتصادی جهانی بود. چین به جای اینکه از ابتدا آن نظم را کاملاً رد کند، وارد آن شد. بعد صادرات کرد → ارز به دست آورد → کارخانه ساخت → فناوری یاد گرفت → نیروی انسانی تربیت کرد → زیرساخت ساخت → شرکتهای خودش را بزرگ کرد.
در نتیجه همان جهانیشدن اقتصادی که بخشی از قدرت آمریکا بود، تبدیل شد به یکی از موتورهای رشد چین. این شاید یکی از هوشمندانهترین درسها باشد:
اگر سیستم بینالمللی موجود به تو اجازه میدهد ثروتمند شوی، لازم نیست ابتدا آن را نابود کنی؛ میتوانی از داخل آن قدرتمند شوی.
۱۲. ولی از آمریکا یک درس منفی هم گرفت: «وابستگی راهبردی خطرناک است»
چین متوجه شد که اتصال به جهان خوب است، اما وابستگی شدید به یک کشور = آسیبپذیری. بهخصوص در تراشهها، فناوری پیشرفته، انرژی، مواد اولیه، تجهیزات تولید، سیستمهای مالی و فناوریهای نظامی.
بنابراین به سمت خودکفایی نسبی در فناوریهای راهبردی رفت. نه خودکفایی کامل. چون میداند اقتصاد مدرن کاملاً بسته تقریباً غیرممکن است. فرمولش بیشتر این است:
باز باش، ولی آسیبپذیر نباش.
۱۳. درس آمریکا: «فناوری در نهایت قدرت سیاسی است»
چین یکی از مهمترین درسها را از قدرت آمریکا در حوزه فناوری گرفته است. آمریکا تراشه، نرمافزار، هوش مصنوعی، هوافضا، اینترنت، دانشگاه، شرکتهای فناوری و سیستم مالی دارد. اینها فقط ابزار اقتصادی نیستند؛ در بحران تبدیل به قدرت ژئوپلیتیکی میشوند.
چین این را بسیار جدی گرفته و در سالهای اخیر هوش مصنوعی، نیمهرساناها، کوانتوم، هوافضا، انرژی، رباتیک، مخابرات و فناوریهای پیشرفته را به بخش مهمی از سیاست صنعتی خود تبدیل کرده است.
۱۴. درس آمریکا: «شرکتهای بزرگ ملی بساز»
آمریکا فقط دولت قدرتمند ندارد. شرکتهایی مثل اپل، مایکروسافت، گوگل، آمازون، انویدیا، بوئینگ و تسلا بخشی از قدرت ملی آن هستند. چین هم بهتدریج شرکتهای بزرگ خودش را ایجاد کرد: هواوی، علیبابا، تنسنت، BYD، CATL و بسیاری دیگر.
اما تفاوت مهم اینجاست که چین میخواهد این شرکتها نهایتاً با اهداف راهبردی دولت تضاد پیدا نکنند. یعنی:
«شرکت قوی خوب است؛ شرکت قویِ خارج از کنترل سیاسی، مسئله پیچیدهتری است.»
این یکی از تفاوتهای بنیادی مدل چین با آمریکا است.
Post #344
122
🔈simiaolin🇨🇳 چین🇨🇳 چه تفاوتهایی با مدل شوروی🇷🇺 و آمریکا🇺🇲 دارد؟ چه درسهایی از آنها گرفته؟ یعنی چه کارهایی باید انجام دهد یا ندهد؟ من این سوال را از هوشمصنوعی پرسیدم جواب جالبی داد:
- ❤ 5