📌 - #روایت_فجر [شب هشتم (آخر)]
شب هشتم جشنواره آخرین شبی است که دو بلیط در دست دارم. البته اگر بخواهم حساب کنم در واقع یکی میشود که باز هم یک بلیط را سر ارزشگذاری فردی دیگر رها کردم. داستان درست از آنجایی شروع شد که به مانند روز گذشته از صبح مشغول کارهایم شدم و سپس تا به خودم آمدم متوجه شدم که صرف زمان نسبی به طوری عمل کرده که برای آموزش فردی دیگر تمام زمان به جلو پیش رفته و برای دومین بار یک شخص توانسته دو بلیط سینمای من را از بین ببرد. اهمیت ماجرای شب سوم هم همین است شاید مصلهت این بوده که بلیط فیلم مصلهت را بیخیال بشوم و فرصت عمیقتری را به دیگری ارائه کنم. این وضعیت ارزشش بیشتر است. گمان میکنی که توانستهای با گذشتن از خواسته خودت به دیگری کمک برسانی. به قدری میتواند این حرکت پیش برود که متوجه بلیطی که از دست میدهی نشوی. شاید اگر سال پیش بود ارزش یک بلیط برایم بیشتر بود. اما خوب دغدغه این که بدانی میتوانی از هیجان افتضاح سینمایی بگذری به نظرم بهتر است. شاید هم مزخرف میگویم که خودم را آرام کنم. نمیدانم. همگامی که متوجه شدم به بلیط ساعت 6 میتوانم خودم را برسانم و فرصت آن فرد نیز تا همین حد است. از طرفی خوشحال بودم که این شب آخرین شبی است که این رنج سینما را قرار است تحمل کنم و پس از آن تمام میشود تا سال بعد اگر سینما همچنان به کار خود ادامه دهد و به تولید زباله خود افتخار کند و جشنواره بعدی را شروع کند و من باز هم مثل یه احمق به تماشای فیلمها بنشینم...
سرما همچنان خودش را ادامه میداد. قرار بود فضای سرد داخل کوچه را شکل بدهد. هنگامی که با بهترین حال خودم آن فرد را ترک کردم و به سوی سینما حرکت کردم، تنها چیزی که در ذهنم میگذشت یک رضایت کامل از خودم و ارزشم در مقابل دیگران بود. به سمت سالن حرکت کردم. حتی یادم نمیآمد که چیزی خودهام یا نیاز است به آن ساندویچی بروم. اما فرصتی هم نبود. پنج دقیقه به پخش فیلم مانده بود که اگر در بهترین حالت در راس ساعت آغاز میشد که می دانستم نمیشود، باز هم فرصتی نبود. از خیرش گذشتم و بدون بلیط وارد سالن شدم. از آنجایی که شب دوم این فیلم نمایشش کنسل شده بود، بلیطم را در داخل خانه جا گذاشته بودم. لای یک کتاب بود که باید یادم میماند و آن را دوباره میآوردم، اما از شدت هیجان کار روزانه فراموشش کردم. به آن مرد محترم که کت شلوار آبیاش را مثل همیشه پوشیده بود گفتم بلیط را نیاوردهام و از افرادی هستم که در سانس کنسل شده حضور داشتم. مشخص بود که مقاومتی ندارد. انگار چهرهام را به گونهای سالهاست میشناسد. با صورتی پرسشی اظهار بیاطلاعی کرد و من را به سمت مسئول پخش فیلم راهنمایی کرد تا سه کلمه اول را به او گفتم با رویی باز لبخند زد و گفت خواهش میکنم بفرمایید داخل جناب. از این همه احترام تعجب کرده بودم. ابرو بالا انداختم و به سمت صندلی قرمزم پیش رفتم. احساس میکردم خوششانسترین فرد آن روز من باشم. همه چیز بدون کوچکترین مشکلی رو به جلو پیش میرفت. انگار نه انگار که قرار است اتفاق بدی رخ دهد. فیلم تکتیرانداز که دوست خوبم کاظم کامور نیز در آن بازی کرده بود را قرار بود ببینم. کاظم بازیگر خوبی است. تنها 5 سال با رسیدن به اوج فاصله دارد. چقدر لذت میبرم از این که فردی را تا پیش از رسیدن به اوج به عنوان دوست در کنار خودم داشته باشم. حس خوبی به آدم دست میدهد. انگر آن جایگاه مطعلق به تو است وقتی میدانی در بدترین و پایینترین درجه فردی را میشناختی و ناگهان که به اوج رسیده تو را به عنوان همان فرد وفادار قبول دارد. نه به مانند افرادی که ارزش آینده و فردی که در کنارشان قرار است ناگهان به پیروزی برسند را نمیدانند. اما کاظم کامور فردی بود که آیندهاش را در بازیگری به طور عجیبی پر شکوه میبینم. متاسفانه به طرز فاجعهباری میتوانم پس از وقت گذراندن با یک نفر متوجه شوم که چه آینده را برای خود میسازد. کاظم همان فردی است که ارزش آینده را میداند این را با صحبت کردن با او متوجه شدم که از لذتهای کوچک حال میگذرد و ذره ذره خودش را در اوج حرفهاش جا میدهد و پس از آن همه آرزو دارند که لحظهای را با او بگذرانند. فکر کاظم کامور در ذهنم بود که تبلیغ پیش نمایش فیلم شروع شد. به سرعت من را به یاد تبلیغ پارسال انداخت. تمام صدا برایم قطع شد و به آن تیزر سال گذشته فکر کردم. پیش از نمایش تمام فیلمهایی که دیدم هم پخش شده بود. از حفظ بودم. در آن میگفت: اگر یک قورباغه را داخل آب جوش بیاندازی به سرعت به بیرون میجهد. اما اکر همان قورباغه را داخل آب سرد قرار بدهی و اب را به آرامی جوش کنی، قروباغه داخلش میماند و پخته میشود. چون متوجه تغییر دمای آب نمیشود.
Post #554
1.58K