📌 - #روایت_فجر [شب اول]
باری دیگر جشنواره فجر از راه رسید. پس از چندین ماه کم شدن فعالیت نوشتاری، حالا میتوانم دوباره دست به قلم شوم.
قدم جشنواره فجر همیشه برای اهالی سینما و افرادی که دغدغههای سینمایی دارند بسیار صدا دارد. قدمی که در آن میشود حس خوب را برای ده روز چشید. بدون آن که خوب و یا بد بودن فیلمها در آن اهمیتی داشته باشد.
برای من جشنواره فجر اینچنین است که باید از این دوره طلایی در هر سال استفاده کرد و در آن خود را غرق نمود. این خاصیت جشنواره فجر است که سرمای زمستان را بی تاثیر میکند. درست هنگامی که اوج زمستان از راه میرسد.
اما امسال...
سال 1399 و سیونهمین جشنواره فیلم فجر که دیگر انگار انرژی همیشه را ندارد. تعداد فیلمهایش کمتر شده و در کنار آن، تعداد تماشاچیهای خود را نیز به حد زیادی از دست داده است. درست یک سال پیش بود که صفهای شلوغ و بیانتها برای خرید بلیط را در جلوی گیشه سینماها شاهد بودیم. اما امسال دیگر ماجرا فرق دارد. روایت فجر امسال روایتی بسیار تلختر از سالهای گذشته است. جشنوارهای که به ویروس مبتلا شده و این ویروس تمام جانش را گرفته.
هیجان من به مانند سالهای گذشته نبود. آن استرس و حضور روز اول برای تماشای فیلمها در کنار مردم، دیگر حس نمیشد. حتی نحوه خرید بلیط و انتخاب فیلمها برایم جذابیتی نداشت. انگار که بر حسب وظیفه این کار را انجام میدادم و نه بهخاطر علاقه و اشتیاق به جشنواره. هر چه بود به سمت سینما راه افتادم. چند سالی میشود که برای دیدن آثار جشنواره به سینما ماندانا میروم. انگار که جشنواره فجر را تنها میتوانم در آن سینما دنبال کنم. یک سالی بود که به سینما نرفته بودم. بر حسب شرایط موجود، توان زیست سینما نیز از مردم گرفته شد. امروز اما هر چه به سینما نزدیکتر میشدم میتوانستم هیجان را برای حضور دوباره در جشنواره احساس کنم. اما با رسیدن به سینما و دیدن آن که تنها شش نفر در سالن قرار دارند تمام انرژی و هیجانم فروکش کرد. نمیدانستم با آن شرایط چه کنم. پیش از این، همیشه به این فکر بودم که سینما هر چه خلوتتر باشد راحتتر میتوانم آثار را تماشا کنم. اما این بار انگار میخواستم جمعیت زیادی را در آن سالن ببینم. در حین تماشای فیلم دیگر خبری از پچ پچ اطرافیان نبود. دیگر حتی صدایی از خوردن چیپس و پفک هم به گوشم نمیرسید. تمام اشتیاق من در دیدگاههای تماشاچیهای کنار خودم معنا میگرفت. انگار در آن سالن به آنها نیاز داشتم. اما سراسر سالن به شدت خالی بود. مشکل از بیماری بود یا از فیلم؟ نمیدانستم.
به هنگام خرید بلیط به هیچ نکتهای توجه نداشتم. تنها ساعت و برنامه روزانهام برایم اهمیت داشت. نمیدانستم قرار است با چه اثری روبرو شوم. تنها روی بلیط را که خواندم دیدم نوشته شدهاست «ستاره بازی». ساعت 12 بود و فیلم شروع شد. ستاره بازی با سر و صدای زیاد در یک دیسکوی شبانه و نشان دادن رقص جمعیتی به همراه تیتراژ انگلیسی شروع به کار کرد که همچنان مسئول سالن برقها را خاموش نکرده بود. مردک چاق همیشه در ابتدای فیلمها منتظر میماند تا پنج دقیقه از آن بگذرد و سپس چراغ را خاموش میکند. وضوع تصویر در چراغ روشن کم بود. اهمیتی هم نداشت. چنین آغازی برایم تا انتها را روشن کرد. نمیدانم چرا هر سال اولین فیلم جشنواره به قدری بد است که تمام انرژی آدم را میگیرد. فیلمی که نه قصه دارد و نه سرگرم کننده است. فیلمی که جایگاهش در حد سینما نیست و تنها خود را در آن بلبشو توانسته در میان فهرست آثار قرار بدهد. مشتی شعار و اطوارهای جدید سینمایی مد شده به مانند: حرکت سریع دوربین و نماهایی به صورت بازیهای کامپیوتری که بدون هیچ قید و بندی در میان چندین انسان رها شده است. با وجود بازیگرانی که در فیلم ایفای نقش میکردند، به هیچ وجه نمیتوانست خواسته خود را از بیان روایت به تصویر بکشاند. صرفا به کلیشههای احمقانه و همیشگی بسنده کرده بود و بدون بیان زمان و مکان بازیگران را به طور گلهای در جلوی دوربین قرار داده بود. با شنیدن بسیاری از دیالوگها حالت چندش به من دست میداد. حالت تهوع شدیدی که هر لحظه تشدید میشد. اما همچنان مقاومت میکردم. میخواستم همچنان در آن سالن شش نفری باقی بمانم. در صورتی که دو نفر در ابتدای نیم ساعت سالن را ترک کردند. طاقت آوردم تا شاید کوچکتری نشانهای از فیلم سینمایی در خور جشنواره از آن بیرون بکشم. اما به هر جهت نمیشد. انگار از قصد کارگردان تصمیم خودش را گرفته بود و این عذاب دادن مخاطب را با داستان بدون سر و تهش ادامه میداد.
Post #543
1.27K