“ادامهی مناظرهی سیب”
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد!
که به چه دلهره از باغچهی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پسگیرد!
غضبآلود به او غیظی کرد!
این وسط من بودم،
سیب دندانزدهای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهرهی یک عاشق
و لب و دندانِ تشنهی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام!
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
"او یقیناً پی معشوق خودش میآید!"
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
"مطمئناً که پشیمان شده بر میگردد!"
سالهاست که پوسیدهام آرام آرام!
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز!
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشهکنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
#جواد_نوروزی
کانون شعر و ادبیات دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل
📚✍️ @Sher_nit
Post #1885
275
کانون شعر و ادبیات من به تو خندیدم چون که میدانستم تو به چه دلهره از باغچهٔ همسایه سیب را دزدیدی پدرم از پی تو تند دوید و نمیدانستی باغبان باغچهٔ همسایه پدر پیر من است من به تو خندیدم تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و…
- ❤ 15