قسمت هجدهم
از آلمان به کربلا سفر آخر در سال 1404
سفر اربعین و همسفری با خودم، و دلمباورم نمیشد. بعد از آن همه کیلومتر پیادهروی، بالاخره به کربلا رسیده بودم. شهری که از روز نخست سفر، تمام قدمهایم به سوی آن برداشته شده بود. هرچند خستگی در تمام وجودم موج میزد، اما شوق رسیدن، اجازه نمیداد آن را احساس کنم.
بعدازظهر وارد کربلا شدم. دلم میخواست پیش از هر کاری، مستقیم به حرم بروم و سلامی به امام حسین(ع) بدهم؛ سلامی که از روز اول سفر در دلم مانده بود. اما خیلی زود فهمیدم این زیارت به این سادگی برآورده نمیشود.
کفشهایم را بهراحتی تحویل دادم، اما وقتی نوبت به کولهپشتی رسید، گفتند باید در صف دیگری بایستم، برای من با توجه به درد پام امکان ایستادن در این صف نبود، آنقدر طولانی بود که انتهایش پیدا نبود. چند دقیقهای ایستادم، اما امیدی به جلو رفتن نداشتم. کفشهایم را پس گرفتم و از حرم بیرون آمدم. مثل سالهای گذشته، این بار هم برای زیارت حرم هم صبر میخواست.
با خودم گفتم تا خلوتتر شود، سری به موکبی بزنم که فاطمه آنجا بود.
حدود دو ساعت روبهروی هتلی، روی چند صندلی نشستم. در سر و ته کوچه، دیگهای بزرگ غذا را آورده بودند و خادمان، با مهربانی بین زائران غذا پخش میکردند. بوی غذای نذری در هوا پیچیده بود، اما من اشتهایی نداشتم. ذهنم فقط درگیر پیدا کردن آدرس فاطمه بود.
آدرس را از گوشی بیرون آوردم و راه افتادم. از هر کسی میپرسیدم، بخشی از مسیر را نشانم میداد، اما در نهایت به کوچهای رسیدم که هرچه گشتم، پیدایش نکردم. چند بار هم برای فاطمه پیام فرستادم، اما پاسخی نیامد.
مردی که متوجه سردرگمیام شده بود، گفت: «اسم بعضی خیابانها عوض شده. احتمالاً دنبال اسم قدیمی میگردی.»
بعد خیابان دیگری را نشانم داد.
داخل آن خیابان، مردی جلوی ساختمان بزرگی نشسته بود و زنان زیادی در رفتوآمد بودند. پرسیدم: «میشود داخل بروم؟»
لبخندی زد و گفت: «بفرمایید.»
وارد که شدم، از جمعیت شگفتزده شدم. شاید بیش از هزار نفر آنجا استراحت میکردند. هر کس گوشهای برای خودش پیدا کرده بود. طبق عادت همیشگی، اول دنبال پریز برق گشتم. زیر ستونی که چند پریز داشت نشستم و منتظر ماندم. خوشبختانه یکی از زائران رفت و جای او را گرفتم. موبایلم را به شارژ زدم و نفسی تازه کردم.
کنارم کاروانی از کرمان نشسته بودند؛ دو خواهر همراه دو دختر نوجوانشان. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که سر صحبت باز شد.
یکی از خانمها پرسید: «تنهایی آمدی؟»
لبخند زدم و گفتم: «بله.»
پرسشها یکی پس از دیگری ادامه پیدا کرد؛ متأهلی یا مجرد؟ بچه داری؟ اهل کجای تهرانی؟ چطور تنهایی این مسیر را آمدی؟
طبق معمول، چیزی از زندگیام در آلمان نگفتم. فقط گفتم اهل تهرانم. نمیدانم چرا، اما دوست نداشتم کسی بداند از آلمان آمدهام. شاید میخواستم مثل همه زائران، فقط یک زائر باشم؛ نه چیز دیگری.
آن سوی من، زنی عرب همراه دو دخترش نشسته بودند. کمکم وسایلشان را آنقدر پخش کردند که جای چند نفر را گرفته بودند. دخترها هم دراز کشیده بودند و فضای بیشتری اشغال کرده بودند. از همان ابتدا نگاههای سرد و رفتارشان نشان میداد که از حضور من خوشحال نیستند.
ناگهان مادر خانواده کولهپشتی مرا برداشت و با عصبانیت پرت کرد آنطرفتر،
متعجب شدم. من کاملاً جمعوجور نشسته بودم، زانوهایم را بغل گرفته بودم و کولهام هم فقط کنار پایم بود.
به خودم و دلم گفتم حالا میبینید، چطور باهاشون ارتباط خوبی برقرار میکنم، گفتن امکان نداره، گفتم حالا میبینید.
کاروان کرمانی هم از این رفتار آنها ناراحت شدند،
گفتوگوی ما با دخترهای کرمانی ادامه پیدا کرد. بیش از هر چیز، درباره اروپا سؤال میکردند. بزرگترین آرزوی هر دو، زندگی در اروپا و بهویژه آلمان بود.
پرسیدم: «چرا آلمان؟»
از نظم، رفاه و آیندهای که در ذهنشان ساخته بودند، گفتند. به حرفهایشان گوش دادم و بعد آرامآرام از واقعیتهای زندگی در آلمان برایشان گفتم؛ از تنهایی، غربت، دوری از خانواده، مالیات، فشار کار و سختیهایی که معمولاً کمتر کسی درباره آنها صحبت میکند.
ابتدا تصور کردند این حرفها را از روی شنیدهها میگویم، اما وقتی فهمیدند سالهاست در آلمان زندگی میکنم، نگاهشان تغییر کرد. از آن لحظه، سؤالهایشان جدیتر شد و با دقت بیشتری به پاسخهایم گوش دادند.
در این میان، آن خانواده عرب چند بار رفتند، غذا گرفتند، برگشتند و همانجا نشستند و خوردند؛ حتی یک بار هم تعارفی نکردند. مادر خانواده هر بار که نگاهم میکرد، انگار از بودنم ناراحت بود.
ادامه دارد
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ
وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنhttps://t.me/arbai_n
از آلمـان تا کـربلا