TGViewer
زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی) زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی) @shaadizendgi · 1K subscribers
Post #11624 45
#پارت۸۸
#سال_سکوت


فکر میکنم بی‌بی به حساب روزی که در گیر و دار مراسم به یکی دوتا از بچه‌های فامیل در تکالیفشان کمک می‌کردم؛ و بی‌بی سر رسیده بود. بنا به آن ، چنین درخواستی از من کرد.

بی‌بی نمی‌دانست آن‌ درسها علوم و ریاضی کلاس چهارم و ششم ابتدایی بودند؛ نه زبان کلاس هفتم؛ ولی چیزی نگفتم.  بافکر اینکه اگر نتوانستم صادقانه به خودش می‌گویم. به احترام بی‌بی قبول کردم.

زن همسایه هم از خدا خواسته کودک خوابیده در آغوشش را کناری گذاشت. سریع برخاست تا به دنبال دخترش برود.
آن روز درخواستش برای درس زبان بود که خودم هم در آن لنگ می زدم.  بعد از آن ، تبسم برای هر درسش _که بیشتر پرسیدنی بود_ پیش من می آمد.

از طرفی سرگرمی خوبی بود. از طرف دیگر  باعث غصه بیشتر و دلتنگی ام _برای درس و مدرسه _ بود. کلاس و درس و هیجان و استرس امتحانات خرداد را یادم می‌انداخت. بهانه ای برای گریه های شبانه پنهانی ام اضافه کرده بود.

****

( عارف)

بیرون آمدم. سکوت خانه نشان از نبود شروین می داد. هنوز نیامده بود. نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم؛ که هشت و سی و پنج دقیقه را نشان می‌داد.  بوی خورشت قیمه ای که شروین بار گذاشته بود فضای خانه را پر کرده بود. هرچند نامطلوب بود ولی همینکه نمی‌خواست حاضری یا نیمرو بخوریم خوب بود.

لباس پوشیدم. چندبار برای خشک کردن موهایم حوله را روی سرم بالا و پایین کردم.
سری به قابلمه زدم. کمی چشیدم. بیشتر شبیه لپه آبپز با رب بود. نه نمک داشت نه آبلیمو.
خواستم نمک و آبلیمو اضافه کنم ترسیدم مثل دفعه قبل که برای املت بعد از من او هم دوباره نمک و فلفل اضافه کرده بود و از شوری و تندی قابل خوردن نبود. اینهم شبیه آن شود. سر قابلمه را گذاشتم.

لباسهایم را از حمام برداشته روی بند گوشه حیاط پهنشان کردم. حیاط که نه بیشتر به تراس کوچکی شبیه بود. آخر سه متر فضا که یک موتور به زور در آن جا میشد حیاط گفته نمی‌شد.‌ ولی املاکی ها حیاط حسابش کرده و کرایه خوبی هم از این به اصطلاح حیاط می گرفتند. باز هم از هیچی بهتر بود.

کتری را روی برای چای از آب  پر کرده روی گاز گذاشتم.
دراز کشیدم. سری به اینستاگرام زدم. از شانس من اکسپلور هم عاشقانه و ازدواجی بود. انگار اینجا هم همه به قصد آزار من دست به یکی کرده بودند. عاشقانه‌هایشان را به نمایش گذاشته بودند. نگاهم به تصویر حلقه دست هم انداختن عروس و داماد ، پای سفره عقدشان بود. فکرم در پی دختر ترسیده خانه مان که از قضا همسرم بود.
  • 👍 4
  • 🥰 1
  • 👌 1
More from @shaadizendgi
  1. Oct 16, 2026🌱 حکایت چپُق كسی را چاق كردن! در مراسم سَربُری مرسوم در دوران قاجار، بعد از غذا نوبت به ق…
  2. Oct 16, 2026رُمان جنجالی اربابی‌ 🩵🔖 هر روز پارت های هیجانی منتظرتونه @roman_aisan @roman_aisan با نو…
  3. Oct 16, 2026🌱 روزت را با عشق آغاز ڪن ڪہ عشق شفایِ روح است و نورِ لحظات زندگی.. آدینه اتون پر از عشق و…
  4. Oct 15, 2026🌱 تقدیم احساستون عزیزای همیشه همراه 🌺🌸🌺🌸 🌱@shaadizendgi🌱
  5. Oct 15, 2026🌱 هر صبح به خودت یادآوری کن هنوز اتفاق‌های زیبایی منتظر تو هستند هر صبح فرصتی‌ست برای دوب…
  6. Oct 14, 2026#پارت۸۷ #سال_سکوت تصورم از برادر دیگرشان کسی مثل مسعودمان بود که شهرستان زندگی می‌کند. کمت…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →