TGViewer
زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی) زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی) @shaadizendgi · 988 subscribers
Post #11603 35
#پارت۸۵
#سال_سکوت



اطاعت کرد. هرچند چیز زیادی نخورد. ولی باعث شد گریه اش قطع شود. نگاهش به زمین بود. هنوز آثار گریه در نفس کشیدنش پیدا بود. فین فینش هم به راه بود. از این زاویه چیزی از صورت تعریفی و زیباییهایش قابل دیدن نبود. مخصوصا دستی که روی دهان و دماغش گذاشته بود.
بینی که بالا میکشید. معلوم بود وضعیت خوبی ندارد. گفتم:
« پاشو برو صورتت رو بشور »

انگار اجازه آزادیش را صادر کردم. سریع برخاست. حس پدری را داشتم که دخترش را تنبیه کرده است و طاقت گریه ها و حال خرابش را ندارد. رفتنش را تماشا کردم.
پشتش به من بود. ولی کارهایش را می دیدم. صورتش را شست. لیوان را هم آب کشید. احساس کردم موهایش زیادی توی دست و پایش است که همه را با یک دست جمع کرد؛ روی سینه اش نگه داشت. دوباره آبی به صورتش زد.
دیدم سینک و اطرافش را هم آب گرفت. آبهای اضافی روی سینک را با دست گرفت. احساس کردم لفت دادنش بابت حضور من است.

معذب بود. حق هم داشت. یکباره بعد از تقریبا یک ماه از حضورش در این خانه و محرمیت اجباریمان سرش خراب شده بودم. آنهم با این وضعیت تنهایی اش و ترسی که خورده بود.
برای اینکه هردومان را زودتر از این وضعیت خلاص کنم. کمی صدایم را بالا برده تا به گوشش برسد. گفتم:
« اومدی یک لیوان آبم بیار»

حواسم به او بود فکرم حرفهای بی‌بی را مرور می کرد. بشقابی برداشت. لیوان را از همان شیر پر کرد؛ داخلش گذاشت. آمد. با آن موهای پریشان و لباسی که به تن داشت سنش کمتر از آن چیزی که از حرفهای بی‌بی تصور کرده بودم؛ بود.

«بفرمایید »ش زیادی کم جان بود.

مطمئنا علتش ترس و گریه کمی پیشش بود. لیوان را برداشتم « ممنون» ی گفتم. 

نگاهم نمی‌کرد. ولی من نگاهم را نگرفتم. اینبار بهتر از قبل نگاهش کردم. زیبا بود. چشمانش همانی بود که بی‌بی تعریف کرده بود. بی‌بی به آهو تشبیه اش کرده بود.

با نفسی که کشید؛ که هنوز بابت گریه سخت بالا می آمد و سعی در کنترلش داشت. هنوز هم معذب بود. نگاهم را از او گرفته لیوان نیم خورده ام را کناری گذاشتم. در حالی که بلند می‌شدم گفتم:
« من میرم تو هم برقها رو خاموش کن بگیر بخواب  »

دیدم که نگاهش آنی بالا آمد ولی ماندگاری نداشت ، سریع پایین رفت. متوجه ترسش شدم. برای اینکه ذهنش را آرام کنم گفتم:
« میرم لباس عوض کنم »

با دیدن پشتی‌ها و سنگری که برای دفاع از خودش ساخته بود.‌ هم عصبی شدم. هم خنده ام گرفت. در حالی که پشتی‌ها را برای باز شدن راهم کنار می‌گذاشتم. گفتم:
« اینجا صد سالم که تنها باشی دزد نمیاد »

ادامه جمله ام که ٫٫ نیاز به این دژ سازی نیست را ٫٫ در دلم گفتم.
  • 😁 4
  • 👍 3
  • 🤗 1
More from @shaadizendgi
  1. Oct 13, 2026دنیایی از دلنوشته‌های ناب و عاشقانه ❤️ کنج دنج دخترک شاعر🤍☕️ @ASMAN @ASMAN
  2. Oct 13, 2026🌱 گاهی یک صبحِ خوب، فقط با یک فکر خوب شروع می‌شود... پس امروز را زیبا، پرانرژی و پر از حس…
  3. Oct 12, 2026🌱 تقدیم احساستون عزیزای همیشه همراه 🌺🌸🌺🌸 🌱@shaadizendgi🌱
  4. Oct 12, 2026🌱 هــر روزت را، با امیــدشـــروع کن چیـزهـای قشـنگ وقتـی اتفـاق میـوفتـه که ازمنفـی‌هــا…
  5. Oct 11, 2026🌱 حکایت با هر منطقی که نگاه کنیم، صمیمیت بین خانواده‌ها در دوران کودکی ما موج می‌زد. آن ر…
  6. Oct 11, 2026🌱 ﺗﻮ ﺭﺍ نمی ﺩﺍﻧﻢ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺩﻟﻢ ﺭﻭﺷﻦ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺗﻔﺎﻗﻬﺎی ﺧﻮﺏِ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻡ روزهای ﺷﻴ…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →