#پارت۸۴
#سال_سکوت
جوابی نداد. سرش پایین بود. باتوجه به موهای موج دارش که دورش ریخته بود. صورتش دیده نمیشد. موهایش را از صورتش دور کردم.
تازه رنگ پریده اش را دیدم. لبهایی که میلرزید. نمیدانم از ترس بود یا بغض؟ هرچه که بود سعی داشت جلوی خودش که مطمئنا گریه کردن بود؛ را بگیرد. کلافه و عصبی بودم. نگاهم را در صورتش به گردش در آورده؛ آرام گفتم:
« میخوای گریه کنی؟»
انگار منتظر همین بود. جوابم شد بغضی که سعی در مهارش داشت و شکست. شروع کرد به گریه کردن و دستهایش که روی صورتش نشست اجازه کنکاش نگاهم را گرفت. از دست خانواده ام عصبانی شدم که این دختر را تنها گذاشته اند. دلم میخواست پیش رویم بودند تا دق و دلی ام را بابت این کارشان سرشان خالی می کردم.
یاد حرف بیبی که گفت٫٫ حالا که اون دختر هم اسیر و عبیر تو شده ٫٫ افتادم. کلافه و عصبی نفسم را هوف مانند بیرون فرستادم.
تنها چیزی که در این لحظه برای آرام کردنش به ذهنم رسید را انجام دادم. دست دور شانه اش انداختم. به خودم نزدیک کردم. قدش تا سینه ام میرسید. یک آن اویی که روح و روانم را پر کرده بود پیش چشمم آمد. مطمئنا با او تفاوت قدی مان چند انگشت بیشتر نبود. بیشتر عصبی شدم. برای چندمین بار در این چند دقیقه نفسم را هوف مانند بیرون فرستادم.
سرم پر شد از افکار ریز و درشت و حرفهای دیگران ، از مامان و بیبی بگیر... تا شروین! سرم غوغایی بود.
صدایش که کمی آرام شد. بدون اینکه از خودم دورش کنم. تا کنار رختخوابی که مطمئنا برای او بود بردم. « بشین » گفتم.
او هم بی حرف گوش کرد. نشست.
دهانم خشک بود. انگار ساعتها دویده یا اینکه در کویر مانده بودم. راهی آشپزخانه شدم. کمی آب نوشیدم. به احتمال اینکه او هم از ترس فشارش افتاده باشد؛ که می لرزید. لیوان آب قندی آماده کردم. برگشتم.
او همچنان گریه می کرد ؛ ولی با صدای پایین.
در حالی که روبرویش مینشستم لیوان را به طرفش گرفته گفتم:
« بیا یکم از این بخور »
توجهی نکرد. باز موهای پریشانش دورش ریخته بود. از روی صورتش به پشت سرش هدایت کرده کمی جدی تر گفتم:
« بسه دیگه گریه نکن »
ساکت نشد ولی سعی در کنترل گریه اش داشت. لیوان را به دستش دادم. جدی تر از قبل گفتم:
« بسه هرچی گریه کردی اینو بخور نفست بالا بیاد»
Post #11592
49
- 😍 5
- 👍 2
- 🥰 1
- 👏 1
- 👌 1