TGViewer
زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی) زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی) @shaadizendgi · 975 subscribers
Post #11574 80
#پارت۸۲
#سال_سکوت



شیطنتش را نشنیده گرفتم.
تمام دلایلم را که برای نرفتن برای مینا و بقیه، از جمله ٫٫ پیامتو ندیدم٫٫ ، ٫٫ به من چه! می‌خواستین اونم ببرین٫٫ و اینکه از همه راحت تر ، پیامش را پاک کنم و بگویم ٫٫ پیامی برام نیومده ٫٫ آماده کرده بودم را  یاد حرف بی‌بی که گفت ٫٫ الان دیگه خوب یا بد اون دختر زنته! ناموسته! نمیشه همینجور ولش کنی به امان خدا ٫٫ شست و برد.

نفسم را کلافه بیرون فرستاده؛  پیاده شدم. شیطنت دوباره شروین « زیر شلواری آوردی؟» اش را با اخم جواب دادم.

او هم معطل نکرد در حالی که ماشین را به حرکت در می‌آورد.‌باخنده گفت:
« میگم بخشی فردا برات مرخصی رد کنه»

شیطنتش را گرفتم. اخمم بیشتر شد. همانطور که دور میشد دستی برایم تکان داد « خوش بگذره...» پر از شیطنتش به گوشم رسید. حیف که نماند تا جوابش که پوزخندی روی لبم بود را ببیند.

با توجه به سکوت خیابان و فکر به اینکه آن دختر هم خواب است. زنگ نزدم. کلید انداخته وارد حیاط شدم. با دیدن چراغهای روشن حیاط و ساختمان اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد ترسو بودنش بود.

نفسم را پر صدا بیرون فرستادم. وارد خانه شدم. تمام چراغها روشن بود. برای پیدا کردنش سری به اتاقها زدم. کسی نبود. با صدایی شبیه دویدن مشکوک شده به طبقه بالا رفتم.

با درِ بسته روبه رو شدم. این در تقریبا همیشه باز یا نیمه باز بود. آنهم بخاطر تابی که برداشته بود کامل بسته نمی‌شد. مشکوک شدم. خواستم در را باز کنم. نشد. انگار چیزی مانعش بود.کمی هولش دادم. صدای افتادن آمد. با کمی تلاش از همان فاصله کم ، سرم را داخل بردم با دیدن پشتیهای نیمه واژگون  لبخند و پوزخندم یکی شد. در دلم « دختره خنگ » گفتم.

دست دراز کرده پشتی‌ها را کنار زده وارد شدم. مطمئنا انتظار حضور کسی را ، آنهم این وقت شب نداشت. ترسیده بود. برای اینکه بیشتر نترسد « کسی نیست ؟» گفتم.

کمی وسط هال ایستادم. نگاهم به رختخواب بهم ریخته افتاد. به سمت اتاق رفتم. با صدای تلق و تلوق و افتادن چیزی که از بیرون آمد به سمت حیاط پا تند کردم.

اینجا فضای زیادی نداشت. در توالت هم باز بود. میماند انباری و قطعا صدای ریختن وسایل از آنجا بود. آرام نزدیک شدم « کی اینجاست ؟» گفتم.

جوابی نیامد. در کمی تکان خورد.قل خوردن سبد سبزی پلاستیکی کوچک هم حضورش را تایید کرد.  سایه اش را از پشت شیشه مشجر درِ انباری دیدم. در حالی که در را باز می‌کردم‌. « اینجایی ؟» گفتم.

جوابی نداد. یک پایم را داخل گذاشتم.‌ سر و گردنم را جلو کشیدم با چیزی که دیدم. برای لحظه ای ماتم برد.
  • 👍 5
  • 🤔 3
More from @shaadizendgi
  1. Oct 10, 2026🌹♥️🌹♥️🌹♥️🌹♥️ از محبت درد ها صافی شود از محبت مس ها زرين شود از محبت شاه بنده مي شود از…
  2. Oct 10, 2026#پارت۸۴ #سال_سکوت جوابی نداد. سرش پایین بود. باتوجه به موهای موج دارش که دورش ریخته بود. ص…
  3. Oct 10, 2026🌱 نگرانِ حرفِ مردم اگر نبوديم؛ مسيرِ زندگيمان طورِ ديگرى رقم مي‌خورد. دوست داشتن‌هايمان ر…
  4. Oct 10, 2026🌱 صبح قسمت فوق العاده ای از روز است؛ ذهن تو هنوز تازه است و بهترین زمان برای برنامه ریزی…
  5. Oct 9, 2026🌱 چقدر اين متن دلنشينه... ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﯾﻪ نفر ﻣﯿﺮنجی... ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﺑﮕﯽ ﺑﺨﺸﯿﺪیش... ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺗﻪ ﺩﻟﺖ…
  6. Oct 9, 2026🌱 دوست قشنگم امروزو با لبخند شروع کن پر از انرژی مثبت و حال خوب بدون که دنیـا منتظره از ا…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →