#پارت۷۹
#سال_سکوت
( عارف)
با صدای شروین « حمام نمیری؟» گفتنش چرتم پاره شد.
سعی کردم حرفش را نشنیده بگیرم. چشمان نیمه بازم را بستم. اینبار لگدی به پایم زد گفت:
« هی!...با توأم ، حمام نمیری ؟ آبش گرمه »
باز خواستم توجه نکنم. ولی انگار شروین حالش زیادی خوش بود. چندبار دیگر لگدش را تکرار کرد. از کف پا به پهلویم رسید. نیم خیز شده غریدم:
« چه مرگته مثل گاو لگد میزنی؟!»
خندید. همانطور که حوله را روی موهایش می کشید گفت:
« اون خره که لگد میزنه نه گاو! »
اصلا از خوشمزگیش خوشم نیامد. ادای خنده اش را در آورده گفتم:
« خوبه که خودت میدونی چی هستی »
از رو نرفت. با همان خنده و شوخی گفت:
« خانم مرغه از روی تخم هات بلندشو برو دوش بگیر میخوایم بریم عروسی دیر میشه »
اخم کرده جوابش را ندادم. از دیروز که حرف رفتن را پیش کشید گفته بودم حوصله ندارم و عروسی نمیروم.. ولی او دست بردار نبود.
الان هم بیشتر روی اعصابم بود. به طرف آینه رفت همانطور که برای بیرون کشیدن ژل ظرف پمپی اش را فشار میداد گفت:
« راه دوره باید دنبال یاشار هم بریم»
دوباره دراز کشیدم. زیرلب « برین خوش بگذره » گفتم.
لابهلای آهنگی که _ از اسپیکر کنار تلویزیون_ در حال پخش بود. به گوشش رسید. اینبار بدون شوخی لگد محکمی به رانم کوبید. انگار قصد جانم را داشت. با لحن تندی گفت:
« پاشو مسخره بازی درنیار هی هیچی بهت نمیگم !...»
دلم ضعف رفت. دستم را جای ضربه پایش کشیدم. چشم غرهای نثارش کردم.« چلاق بشی ایشالله » گفتم. اسمی که لایقش بود را زمزمه کردم.
راضی از کارش خندید. همانطور که دستهایش لای موهایش حرکت میکرد. از آینه نگاهم کرد. گفت:
« پاشو زودباش! همه هستند خوش میگذره ، رسولم هست»
حوصله کسی را نداشتم. چه برسد به دورهمی و مهمانی ، از همه بدتر عروسی که داغ دلم را تازه میکرد.
آنهم برای منی که آینده ام را نابود شده میدیدم. منی که در سرم بهترینها را به وقت ازدواج ، از خواستگاری و خرید و عقد و عروسی درنظر گرفته بودم. آنهم کنار کسی که دوستش داشته باشم و برایش بهترینها را مهیا کنم. سهمم شده بود ازدواجی از سر اجبار و یک دنیا حسرتی که به لطف برادرانم به دلم مانده بود.
Post #11555
32
- ❤ 2
- 👌 2