#پارت۷۸
#سال_سکوت
با نبود ملیحه خانم بالا رفتم. « کسی پایین نیست» گفتم.
بیبی نگران رد شدن نوبتش و ماندن بیشترش در شهر شد. ولی من در دلم از رد شدن نوبتش خوشحال بودم. آخر تنها همدم من در این روزها بیبی بود. از طرفی هم با حضورش دست و بال ملیحه خانم برای اذیت و آزار دادن من بسته بود.
در دلم دعا کردم کسی نیاید و نوبتش رد شود. ولی دعایم اجابت نشد. ساعت پنج عصر ، حسین آقا آمد. همراه ملیحه خانم و بیبی رفتند.
شامی که ملیحه خانم گفته بود را آماده کردم. ساعت از هشت گذشته بود. خبری از آنها نشد. خودم را با مجله و تلویزیون سرگرم کردم.
ساعت نزدیک نه بود. تلفن خانه به صدا درآمد. من مثل تمام این مدتی که به آن کار نداشتم. توجهی نکردم. آخر کسی با من کار نداشت.
چندبار دیگر هم تلفن زنگ خورد و من باز هم توجهی نکردم. از آخر آن کسی که پشت خط بود بعد از چند تماس منصرف شد.
از آمدنشان ناامید شدم. سکوت خانه و تنهایی ، ترس به جانم انداخت. نه اینکه از تنهایی بترسم. بارها پیش آمده بود در خانه مان ، بدون هیچ ترس و نگرانی تا دیروقت و برگشتن مامان و بابا تنها بودم. ولی انگار ترسو شده بودم.
نمیدانم بخاطر آپارتمانی بودن خانه مان بود و حضور همسایه ها یا شجاعت خودم. ولی اینجا به لطف ویلایی بودن؛ نبود همسایه در ساختمان و حیاطی که داشت. هراز گاهی هم صدای تکان شاخ و برگ درختان و گربه ای که رد میشد. باعث شده بود بیشتر بترسم.
هر طور که بود با ترسم مقابله کردم تا خوابم برد. ولی با صدایی که از باز و بسته شدن در به گوشم رسید بیدار شدم.
بافکر اینکه ملیحه خانم شان آمده باشند. از پشت پنجره نگاهی به حیاط انداختم. نبود ماشین حسین آقا و بسته بودن در حیاط باعث شد از بالای پله ها نگاهی به پایین بیاندازم.
با دیدن مردی که در حال ورود به اتاق بود. تنها پاهایش را می دیدم. ترسم چندبرابر شد. جلو جیغی که بخاطر ترس بود را با گذاشتن دستم جلو دهانم گرفتم. آرام و بیصدا بالا رفتم.
در ورودی را بسته و همان چند پشتی که بود را پشت در گذاشتم. خودم هم گوشه آشپزخانه پناه گرفتم.
امید داشتم هرچه میخواست از همانجا بدست بیاورد و برود. ولی خیال خام بود. صدای دستگیره در آمد. سرک کشیدم. تکانی که پشتیها خورد. نفسم بند آمد. با فکر اینکه اینجایی که هستم جای خوبی برای دیده نشدم نیست. با سرعت و همچنان بیصدا خودم را به حیاط رساندم. داخل انباری کنار قابلمه ها نشستم. صدای سقوط که مطمئن بودم پشتیها بود. به گوشم رسید. هزار ویک خطر از حضور سارق از درگیری و چاقو خوردن گرفته تا تجاوز و مرگ در سرم به گردش درآمد.
Post #11549
31
- 😱 3
- 👍 1