#پارت۷۵
#سال_سکوت
شیطنتش را در این شرایط _ روح وروان خرابی که داشتم _ درک نمیکردم. ٫٫ چه دلِ خوشی داری! هرکی دنبال زندگی خودشه٫٫ از ذهنم گذشت.
نگاهم را از بیبی گرفته به عنکبوت کوچکی که روی تلفنم در حرکت بود دادم. بیبی گفت:
« ولی از من میشنوی این دختر از دختر عموت خیلی بهتره... »
باز نگاهم را به بیبی دادم. او از زیبایی و وجنات دختری تعریف میکرد که نسبتش از هرکسی به من نزدیکتر بود. ولی یکبار هم ندیده بودمش. اگر جایی میدیمش نمیشناختم.
بیبی آنقدر از او تعریف کرد. اگر در شرایط غیر از این بودم مطمئنا مشتاق دیدن این دختر تعریفی بیبی میشدم. ولی در حال حاضر هیچ رغبت و علاقه ای به دیدنش نداشتم.
از طرفی هم احساس میکردم بیبی بخاطر اینکه دل مرا نرم کند. تا به خانه برگردم. اینقَدَر از آن دختر تعریف میکند. هرچند اگر تا فردا هم حرف میزد فایده ای نداشت. دل من جای دیگر گیر بود. هیچ حسی به این دختر تعریفی بیبی نداشتم.
با صدای بچه ها که به حیاط می آمدند. نگاهم به سمت آنها کشیده شد. حسرت حال خوششان را خوردم. در دلم ٫٫ خوشبحالتون٫٫ گفتم.
نفسم را پرصدا بیرون فرستاده خطاب به بیبی که صحبتش از آن دختر به زندگی و پستی و بلندیهایش رسیده بود. گفتم:
« بیبی کاش قبل این اتفاقها یکبار میومدی با دختر و دامادت حرف میزدی تا کار به اینجا نکشه حالا هم دیر شده »
اینبار بیبی با اخم نگاهم کرد؛ از آن نگاههایی که حساب کار دستت بیاید. لحنش هم تغییر کرد. جدی و باابهت ذاتیش گفت:
« اولش که منه گردن شکسته دیر فهمیدم کسی به من چیزی نگفت دوم اندش چیه مثل پیرمردها آه و ناله میکنی چی دیر شده؟ پاتو از خونه بریدی که چی بشه؟ دختر که نبودی به زور بنشوننت پای سفره عقد بجای اینکه حالا قهر کنی اونموقع باید میگذاشتی میرفتی تا اینها یک فکر دیگه بکنند نه حالا که اون دختر هم اسیر و عبیر تو شده.... »
غم و غصه زندگی ام آنقدر سنگین بود که جیغ و داد بچه ها هم نتوانست مرا از خودم دور کند.
لابه لای جنگ و دعوای بچه ها سکوتی بین ما شکل گرفت. بیبی با تشر به بچه ها « دعوا نکنید...» گفت. هرچند تاثیری نداشت.
باز مخاطبش من شدم. باحرفی که زد. نگاهم با همان اخمی که از روی درد و غصه ام بود.گیجی هم به آن اضافه شده به سمت بیبی کشیده شد.
Post #11527
32
- 🤔 4
- 🥰 1