عنقا: مرغی افسانهئی که مظهرِ عزلت یا نایابی است. (عمید) عنقایِ مُغرب: سیمرغ
از خصلتهای عنقا در غزلِ حافظ، بلندآشیانه بودن، تنها و دور از خلق بودن، دور از دسترس و شکارنشدنی بودن و والامقام بودن به ذهنام میرسد.
در قلهیِ قاف ساکن است. و شباهتی با افسانهیِ سیمرغ در ادبیاتِ کهن دارد که باید در طیِّ مراحلی به آن رسید.
عنقا شکار مینشود دام بازچین
کآنجا همیشه باد به دست است دام را
ببُر زِ خَلق و چو عنقا قیاسِ کار بگیر
که صیتِ گوشهنشینان زِ قاف تا قاف است
من به سرمنزلِ عنقا نه بهخود بُردم راه
قطعِ این مرحله با مرغِ سلیمان کردم
برو ای طایرِ میمونِ همایونآثار
پیشِ عنقا سخنِ زاغ و زغن باز رسان
برو این دام بر مرغی دگر نه
که عنقا را بلند است آشیانه
وفا مجوی ز کس ور سخن نمیشنوی
بههرزه طالبِ سیمرغ و کیمیا میباش
#حافظ
ققنوس: یا قَقنُس نیز مرغی است بهغایت خوشرنگ و خوشآواز. گویند منقارِ او سیصد و شصت سوراخ دارد و در کوهِ بلندی مقابلِ باد نشیند و صداهای عجیب و غریب از منقارِ او برآید و بهسببِ آن مرغانِ بسیار جمع آیند، از آنها چندی را گرفته طعمهی خود سازد.
گویند هزار سال عمر کُنَد و چون مرگاش فرا رسد، هیزمِ بسیار جمع سازد و بر بالای آن نشیند و سرودن آغاز کند و مست گردد و بال بر هم زند چنانکه آتشی از بالِ او بجهد و در هیزم افتد و خود با هیزم بسوزد و از خاکسترش بیضهئی پدید آید و او را جفت نمیباشد، و موسیقی را از آوازِ او دریافتهاند. (برهان)
در زبانِ ترکی، به این پرنده، عنقا میگویند، اما در غزلِ حافظ، قرائن صریحی از این ویژگیها در بارهیِ عنقا نیافتم. اما این که در کوهِ بلندی آشیانه دارد و این که تنها است و جفت نمیگیرد خصلتهایی است که میانِ سیمرغ و ققنوس مشترک است.
ققنس و ققنوس در شعرِ عطار (قرن ششم و هفتم هجری) و قاسم انوار (شاعر قرن هشتم و نهم هجری) آمدهاست.
یکی را کاندر این دریا خوش آمد،#عطار
چو ققنس جایِ او درآتش آمد
هست ققنُس طُرفهمرغی دلستان
موضعِ این مرغ در هندوستان
چون نمانَد ذرّهئی اخگر پدید،
ققنُسی آید زِ خاکستر پدید
آتش آن هیزم چو خاکستر کُنَد،
از میان ققنُسبَچه سر برکُنَد
گر چو ققنس عمرِ بسیارت دهند،
هم بمیری هم بسی کارَت دهند
تو را دنیا خوش آمد ای برادر
چو ققنوس این زمان در سویِ آذر
لافِ عرفان میزند آن زاهدِ لاغر شکار
نغمهیِ ققنوس را با جقبقِ عقعق چه کار!
#قاسم_انوار
عطار افسانهیِ سیمرغ را در آثارِ خود دارد. آن را سلطانِ مرغان دانسته و در آثارِ عطار، سیمرغ را بهکلی جدا از ققنوس میتوان دانست.
عطار واژهی عنقا هم در آثارِ خود دارد که مترادفِ سیمرغ است و قافنشین است و عزلتگزین.
و به نظرم آمد عطار عنقا را در معنایِ آلتِ موسیقی هم به کار برده است.
در غزل ِ حافظ نامی از ققنوس نیست.
سمندر: مشابهتی ببنِ در آتش سوختن و از آتش به دنیا آمدنِ ققنوس با «سمندر» هست که در ادبیاتِ قدیم جانوری افسانهئی است که درونِ آتش زندگی میکند. هم به صورتِ جانوری شبیهِ موش و هم به صورتِ مرغ آمدهاست. البته گویا با سمندر که جانوری شبیه ِ مارمولک است که در مکانهای تاریک و مرطوب به سر میرود یکی نیست.
عطار و حافظ نامی از سمندر نبردهاند اما در شعرِ رودکی و ناصرخسرو و سعدی هست که همیشه هم با آتش قرین بوده.
به آتش درون بر مثالِ سمندر
به آب اندرون بر مثالِ نهنگان
#رودکی
در آتشِ عشقِ تو چنان بنشینم
کاز ابرِ محبّتام سمندر بارَد
#ابوسعید ابوالخیر
زِ مویِ سمندر صد و شست ازار#اسدی_توسی
که نکند بر او آتشِ تیز کار
دو هفته چنان چون سمندر بوَد
ندارد غم ار بآتش اندر بوَد
به ناصحِ تو قضا و قدر زیان نکُنَد#امیرمعزی
کجا پلنگ و نهنگ و سمندر آتش و آب
از دَمِ خصماش بهآتشدر سمندر بفسرَد
و ز تَفِ خشماش بسوزد زیرِ آباندر، نهنگ
باد این خاک تا ابد دلکش
همچنان چون سمندر از آتش
#سنایی
پشتِ ظفر تیغِ تو ست؛ گر نکَشی بشکند#انوری
شعله چو مستور گشت، پشتِ سمندر شکست
کُنَد با لطف تو دوْرانِ گردون
چنان چون با سمندر طبع آذر
آن که قهرَش داد انجم را شیاطین افکنی
و آن که لطفاش داد آتش را سمندر پروری
فتح بینی که با زبانهیِ او
چون سمندر همی کُنَد بازی
در آتش صبر چند باشم
ساکن چو سمندر و نعامه
پروانه سمندرِ ظفر باشد
چون مشعلهیِ سنان بیَفروزی
شدهست مدحِ تو حِرزِ سمندر و ماهیجمال الدین #عبدالرزاق
که هر دو هستند اندر ضمانِ آتش و آب
آتشِ خشمِ تو گر شعله به بالا بکَشد
وایِ طاووسِ فلک! گر نه سمندر گردد
خلاصه!
اسطوره فارسی، #سیمرغ (#عنقا) است.
#ققنوس و افسانهی برخاستن از خاکستر در ادبیات فارسی هست اما اساطیری نیست
تنها عطار نیشابوری (قرن ششم) و قاسم انوار (قرن هشتم) از آن نام بردهاند.
موجودی که در داخل آتش زندگی میکند در ادبیات فارسی #سمندر است.
سهیل قاسمی
@Setiq