#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 617 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
نه طریقِ دوستان است و نه شرطِ مهربانی
که به دوستانِ یکدل سَرِ دست برفشانی
دلم از تو چون برنجد؟ که به وَهم در نگنجد
که جوابِ تلخ گویی تو بدین شکردهاني
نفَسی بیا و بنشین! سخنی بگو و بشنوْ!
که بهتشنگی بمُردم بَرِ آبِ زندگانی
غمِ دل به کس نگویم؛ که بگفت رنگِ رویام
تو به صورتام نگَه کُن که سَرایرَم بدانی
عجبات نیاید از من سخنانِ سوزناکام
عجب است اگر بسوزم چو بر آتشام نشانی
دلِ عارفان ببرْدند و قرارِ پارسایان
همه شاهدان به صورت، تو به صورت و معانی
نه خلافِ عهد کردم که حدیثِ جز تو گفتم
همه بر سَرِ زبان اند و تو در میانِ جانی
اگرَت به هر که دنیا بدهند، حیف باشد
و گرَت به هر چه عُقبیٰ بخرند، رایگانی
تو نظیرِ من ببینی و بَدیلِ من بگیری؛
عوَضِ تو من نیابم! که به هیچکس نَمانی
نه عجب کمالِ حُسنات که به صد زبان بگویم
که هنوز پیشِ ذکرَ ت خجل ام زِ بیزباني
مَدهْ ای رفیق پندَم که نظر بر او فکندم!
تو میانِ ما ندانی که چه میروَد نهانی
مزَن ای عدو به تیرَم! که بدینقدَر نَمیرم
خبرَش بگو، که جانات بدهم به مژدگانی
بُتِ من؛ چه جایِ لیْلی؟ که بریخت خون مجنون
اگر این قَمَر ببینی، دگر آن سَمَر نخوانی
دلِ دردمندِ سعدی ز محبّتِ تو خون شد
نه به وصل میرسانی، نه به قتل، میرهانی
0617
https://t.me/Setiq/4730
Post #4731
713