#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 614 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
کِبر یک سو نهْ اگر شاهدِ درویشانی
دیوِِ خوشطبع بِهْ از حورِ گرهْپیشانی
آرزو میکُنَدم با تو دَمی در بُستان
یا به هر گوشه که باشد؛ که تو خود بُستانی
با منِ کُشتهیِ هجران، نفَسی خوش بنشین
تا مگر زنده شوم ز آن نفَسِ روحانی
گر در آفاق بگردی، بهجز آیینه تو را
صورتی کس ننماید که بدو میمانی
هیچ دوْرانی بی فتنه نگویند که بود
تو بدین حسن مگر فتنهیِ این دوْرانی
مردُم از ترسِ خدا سجدهیِ رویات نکُنند
بامدادت که ببینند و من از حیرانی
گَرَم از پیش بِرانی و به شوخی نروَم،
عفو فرمای! که عجز است نه بیفرمانی
نه گزیر است مرا از تو نه امکانِ گریز
چاره صبر است؛ که هم دَردی و هم درمانی
بندگان را نبوَد جز غمِ آزادی و من
پادشاهی کُنم ار بندهی خویشام خوانی
ز این سخنهای دلاویز که شرحِ غمِ توست،
خرمنی دارم و ترسم به جُوْی نستانی
تو که یک روز پراکنده نبودهست دلات،
صورتِ حالِ پراکندهدلان کیْ دانی
نفسی بندهنوازی کُن و بنشین؛ ار چند
آتشی نیست که او را به دَمی بنشانی
سخنِ زندهدلان گوش کُن از کُشتهیِ خویش
چون دلم زنده نباشد که تو در ویْ جانی
این توانی که نیایی زِ درِ سعدی باز
لیک بیرونرَوي از خاطرِ او نتوانی
0614
https://t.me/Setiq/4718
Post #4719
743