#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 611 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
بهار آمد که هر ساعت روَد خاطر به بُستانی
به غلغل در سماع آیند هر مرغی به دستانی
دَمِ عیسی ست پنداری نسیمِ بادِ نوروزی
که خاکِ مُرده باز آید در او روحی و ریْحانی
به جوْلان و خرامیدن در آمد سروِ بُستانی
تو نیز ای سروِ روحانی بکُن یکبار جوْلانی
به هر کویی پریرویی بهچوگان میزند گویی
تو خود گویِ زنخ داری؛ بساز از زلف چوگانی
به چندین حیلت و حِکمت که گوی از همگنان بردم
به چوگانم نمیافتد چنین گوی زنخدانی
بیار ای باغبان سَروی به بالای دلارامام
که باری من ندیدهستم چنین گُل در گلستانی
تو آهوچشم نگذاری مرا از دست تا آنگه
که همچون آهو از دستات نهم سر در بیابانی
کمالِ حُسنِ رویات را صفتکردن نمیدانم
که حیران باز میمانم؛ چه داند گفت حیرانی؟
وصالِ توست اگر دل را مُرادی هست و مطلوبی
کنار توست اگر غم را کناری هست و پایانی
طبیب از من به جان آمد! که: سعدی قصه کوتَه کُن!
که دردت را نمیدانم برون از صبر درمانی
0611
@Setiq
Post #4703
714
بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانیسعدی
- 👏 2
- ❤ 1
- 🔥 1