#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 607 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکُنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظورِ منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروَند
تو چنان در دلِ من رفته که جان در بدنی
تو هُمایی و منِ خستهیِ بیچاره گدای
پادشاهی کُنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارَت به سلام آیم و خدمت بکُنم
و ر جوابام ندهی، میرسدَت کِبر و مَنی!
مَرد، راضی ست که در پایِ تو افتد چون گوی
تا بدان ساعدِ سیمینش به چوگان بزنی
مستِ بیخویشتن از خَمر، ظَلوم است و جَهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نَعت و صفت گر بخرامی در باغ،
باغبان بیند و گوید که تو سَروِ چمنی
من، بر از شاخِ امیدَت نتوانم خوردن
غالبالظنّ و یقین ام که تو بیخام بکَنی
خوانِ درویش به شیرینی و چربی بخورند؛
سعدیا! چربزبانی کُن و شیرینسخنی
0607
@Setiq
Post #4695
628
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنیسعدی
- ❤ 6
- 👏 2
- 👍 1
- 🔥 1