صبا! بهلُطف بگو آن غزال ِ رعنا را
که: سَر به کوه و بیابان تو دادهای ما را
شکَرفروش، که عُمرَش دراز باد، چرا
تَفقّدی نکُنَد طوطیِ شکَرخا را
غرور ِ حُسن اجازت مگر نداد ای گُل
که پرسشی بکُنی عَندلیبِ شیْدا را
به خُلق و لُطف توان کرد صیْد اهلِ نظر
به بند و دام نگیرند مرغِ دانا را
چو با حبیب نشینی و باده پیمایی،
به یاد دار مُحِبّانِ باد پیما را!
ندانم از چهسبب رَنگِ آشنایی نیست
سَهیقَدانِ سیَهچشمِ ماهسیما را
جُز این قدَر نتوان گفت در جَمالِ تو عیْب
که: وضع ِ مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را
در آسمان، نهعجَب گر به گفتنِ حافظ
سَماع ِ زهره بهرقص آورَد مسیحا را
دیوان حافظ بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ 801
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
@Setiq
Post #4658
428