#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 598 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
تو کدامی و چه نامی؟ که چنین خوبخرامی
خونِ عشّاق حلال است! زهی شوخِ حرامی
بیمِ آن است دمادم که چو پروانه بسوزم
از تغابن که تو چون شمع چرا شاهدِ عامی
فتنه انگیزی و خون ریزی و خلقی نگرانات
که چه شیرینحرکاتی و چه مطبوعکلامی
مگر از هیئتِ شیرینِ تو میرفت حدیثی
نیْشکر گفت: کمر بستهام اینک به غلامی
کافر ار قامتِ همچون بتِ سنگینِ تو بیند
بارِ دیگر نکُنَد سجدهی بتهای رخامی
بنشین یکنفس ای فتنه! که برخاست قیامت
فتنه نادر بنشیند چو تو در حالِ قیامی
بلعجب باشد از این خلق که رویات چو مَهِ نو
مینمایند به انگشت و تو خود بدرِ تمامی
کس نیارد که کند جوْر در اقبالِ اتابک
تو چنین سرکش و بیچارهکُش از خیْلِ کدامی
آفتِ مجلس و میدان و هلاکِ زن و مردی
فتنهیِ خانه و بازار و بلایِ دَر و بامی
در سَرِ کارِ تو کردم دل و دین با همه دانش
مرغِ زیرک بهحقیقت من ام امروز و تو دامی
طاقتام نیست زِ هر بیخبری سنگِ ملامت
که تو در سینهیِ سعدی چو چراغ از پس جامی
0598
@Setiq
Post #4650
449