خَمِ زلفِ تو دامِ کُفر و دین است
زِ کارِستانِ[2] او یک شَمّه این است
جمالات مُعجِزِ[3] حُسن است؛ لیکِن
حدیثِ غمزهات سِحرِ مَتین[4] است
بر آن چشمِ سیَهْ صد آفرین باد
که در عاشقکُشی صد آفرین[5] است
عَجَبعِلمیست عِلمِ هیأتِ عشق!
که چرخِ هفتماش، هشتمزمین است[6]
نهپنداری که بدگو رفت و جان بُرد[7]
حساباش با کِرامُالکاتبین است
[1] این بیتها هم در نسخههای دیگر آمده:
زِ چشمِ شوخِ تو جان کیْ توان بُرد! / که دایم با کمان اندر کمین است
مشوْ حافظ زِ کیْدِ زلفاش ایمِن! / که دل بُرد و کنون در بندِ دین است
[2] هم 801 و هم 803 به شکلی نوشتهاند که «نگارستان» هم میشود خواند!
[3] نقطه نگذاشته و «مِعجَرِ حُسن» هم میشد خواند. از 803، «مُعجز» نوشتم.
[4] تصحیحها، «سحر مبین» نوشتهاند. در نسخه، دو نقطه در بالای واژهیِ بعد از سحر آمده که در صفحهآرایی بسیار چسبیده به خطکشی دیده میشود. بهجز این نقطهها، برای واژه نقطهیِ دیگری نگذاشته و جز «سِحرِ مَتین» نتوانستم بخوانم. 803 نیز آشکارا «سِحرِ مَتین» نگاشتهاست.
[5] «که در عاشقکُشی سِحر آفرین است». میتوان پنداشت که سَهوِ کاتب بوده و «صد» از مصراعِ پیشین در ذهنِ او مانده و بهقلم آورده. اما به همین استمساک، میتوان «سِحر» را نیز تخطئهکرد که در بیتِ پیشین نیز بوده! نوشتهی نسخه را نوشتم.
[6] «که چرخِ هشتماش هفتمزمین است». «که چرخِ هفتماش، هفتمزمین است» نیز نوشتهاند.
[7] «تو پنداری که بدگو رفت و جان بُرد؟»
#حافظ
برگی از کتاب دیوان حافظ بر پایه نسخه خطی سال ۸۰۱
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
@Setiq
Post #4589
883
- ❤ 2
- 🔥 2
- 👍 1
- 👏 1