روانشناسی دلتنگی
دلتنگی داخل واکنش به نبودن یک نفر خلاصه نمیشه، نتیجهی فاصلهایه که بین حضور قبلی یک شخص و واقعیت فعلی ایجاد میشه. وقتی کسی وارد زندگی ما میشه حضورش با عادت ها، خاطرات، احساس امنیت، توجه و پیشبینیهای ذهن گره میخوره
بعد از نبودنش، مغز همچنان برای مدتی همون حضور رو انتظار میکشه و همین تضاد بین "چیزی که ذهن انتظار داره" و "چیزی که وجود داره" دلتنگی رو ایجاد میکنه.
و این دلتنگی همیشه به معنای دلتنگ خود اون شخص شدن نیست، گاهی فرد برای احساسی دلتنگه که در حضور اون شخص تجربه میکرد برای امنیت، توجه، صمیمیت، یا حتی نسخهای از خودش که در اون رابطه وجود داشت. به همین دلیل ممکنه کسی بدونه یک رابطه براش مناسب نیست، اما همچنان دلتنگش باشه و در نظر داشته باشید که احساس از دست دادن الزاماً به معنی درست بودن چیزی که از دست رفته نیست.
در کنار این موضوع، حافظه هم دلتنگی رو تقویت میکنه. ذهن در نبود یک تجربه خاطرات مرتبط با اون رو دوباره فعال میکنه و چون خاطرات عاطفی قدرت بیشتری در ذهن دارن گذشته میتونه از چیزی که واقعاً بوده کاملتر به نظر برسه، به همین دلیل دلتنگی همیشه دلتنگی برای واقعیت نیست و گاهی دلتنگی برای تصویریه که ذهن از واقعیت ساخته.
شدت دلتنگی هم با میزان وابستگی و معنایی که شخص به یک رابطه داده ارتباط داره یعنی اگر یک نفر بخش بزرگی از امنیت، هویت یا آیندهی ذهنی شخص رو تشکیل داده باشه نبودنش فقط از دست دادن یک رابطه نیست، نوعی اختلال در ساختار عاطفی زندگی شخصه. برای همین بعضی دلتنگیها بیشتر از اینکه دربارهی عشق باشن، دربارهی از دست دادن امنیت و معنای قبلی زندگی هستن.
لازمه بدونید غلبه بر دلتنگی به معنی حذف کردنش نیست، دلتنگی یک احساسه نه یک دستور. اینکه دلتنگ کسی هستی به این معنی نیست که باید برگردی، پیام بدی یا رابطه رو دوباره شروع کنی و سرکوب کردنش هم باعث از بین رفتنش نمیشه، چیزی که باعث کاهش اون میشه، سازگار شدن ذهن با واقعیت جدید و ساختن تجربهها و معناهای جدیده
و به طور کل، سالم شدن از دلتنگی زمانی اتفاق میوفته که نبودن یک نفر از چیزی که هنوز ذهن باهاش درگیره، به یک واقعیت پذیرفته شده تبدیل بشه. ممکنه هنوز دلتنگ باشی اما دیگه نبودنش زندگی، تصمیمها و ارزش تو رو تعیین نکنه، قرار نیست همیشه دلتنگی از بین بره و برنامهی اصلی اینه که قدرتش روی تو از بین بره.