وقتی باوری به مرکز ثقل هویت و پذیرش اجتماعی ما تبدیل میشود، ذهن انسان به صورت ناهوشیار، شواهد مخالف را نه به مثابۀ «دادههای جدیدی» که باید ارزیابی شود، بلکه به عنوان «تهدید هویتی و خطر طرد شدن از قبیله» بازتفسیر میکند. در این شرایط، تعصب و خشکمغزی و واکنشهای هیجانی، رفتارهایی کاملاً سازشی است؛ زیرا برای اجداد ما، حفظ پیوندهای جمعی و ماندن در آغوش گروه بسیار حیاتیتر بود تا کشف حقایق انتزاعی درباره جهان.
اینجاست که به جوهر اصلی مسئله میرسیم: تعصب و خشکمغزی، هرچند از منظر کشف حقیقت عینی ناکارآمد است، اما در گذشتۀ تکاملی ما یک «مزیت بقا» و سازوکار سازشی برای حفظ هویت و همبستگی گروهی بوده است. پدیدهای که امروز آن را به عنوان «خطای شناختی» یا «اختلال عقلانی» میبینیم و سعی در اصلاحش داریم، در واقع کارکرد طبیعی مغزی است که برای زیستن در گروههای کوچک تراشیده شده است. اما دنیای مدرن امروز - که نیازمند تفکر نقادانه، پذیرا بودن نسبت به شواهد جدید و ارتباط با جوامعی متکثر است - این سازوکار اجدادی را به یک ناهمخوانی تکاملی بزرگ تبدیل کرده است.
ما با مغزهایی که برای حفظ پیوندهای قبیلهای تکامل یافتهاند، قدم به دنیایی گذاشتهایم که بقای جمعی در آن، نیازمند فرارفتن از تعصبات قبیلهای است. درک همین ناهمخوانی تکاملی است که به ما نشان میدهد چرا تغییر باور انسانها، هرگز تنها با ارائۀ فکتها و استدلالهای منطقی اتفاق نمیافتد. باور انسانها زمانی تغییر میکند که ابتدا احساس امنیت و تعلق اجتماعی آنها تأمین شده باشد.
✍️ عارف عبادی
┄•••⌬👇JOIN👇⌬•••┄
@sci_updates
Post #23313
79