چهار سالگی: پدر من از عهده همه كارها بر مي آيد.
پنج سالگی: پدر من همه چيز را مي داند.
شش سالگی: پدر من از همه پدرها با هوش تر است.
هشت سالگی: پدر من همه چيزها را كاملاً نمی داند.
ده سالگی: دورانی كه در آن پدر من بزرگ شده است با امروز كاملاً فرق دارد.
دوازده سالگی: خوب پدر من هيچ چيز نمي داند. او خيلی پيرتر از آن است كه حتی كودكی خودش را به ياد آورد.
چهارده سالگی: به پدر من توجهی نكنيد، هر چه باشد او ديگر يك انسان قديمي است.
بيست سالگی: خدای من پدرم ديگر كاملاً پير و خرفت شده است.
بيست پنج سالگی: پدرم در اين مورد آگاهی چندانی ندارد اما به هر حال بهتر است او هم باشد.
سي سالگی: شايد بهتر باشد نظر پدرم را بپرسم، هرچه باشد او تجربه های بسياری دارد.
چهل سالگی: نمي دانم پدرم چگونه از عهده اين كار برمي آمد. واقعاً كه او انسان عاقل و با تجربه ای بود.
پنجاه سالگی: حاضرم براي اينكه دوباره پدرم در كنارم باشد و با من حرف بزند، تمام زندگيم را بدهم.
پ.ن: زمانی پدرم را برای آنکه هیچ ندارد و هرانچه نیز از معلمی بدست می اورد بدون یک ریال پس انداز برای مادرم، من و برادرم هزینه می کند سرزنش می کردم. امروز که شش سال گذشت از رفتنش، با تمام وجود به چیزی که درونمنهاد افتخار میکنم: اینکه به من یادداد بخشیدن لذت بخش تر است از جمع کردن. اینکه قناعت به نان حلال در سفره ای روی زمین هزاربار ارزشمندتر است از پر کردن شکم و کلفت کردن گردن با حرامی که آه دیگران در ان باشد.
روحت شاد
@salmanyazdani
Post #57
1.34K

- 💔 151
- ❤ 76
- 👍 10