بابك شاكر
کلنل پسیان؛ مردی که رضاخان نتوانست از شعر بیرونش بکشد
امروز سالروز کشتهشدن کلنل محمدتقیخان پسیان است؛ ۱۱ مهر ۱۳۰۰. سیساله بود؛ افسر ژاندارمری، جنگآزموده، تحصیلکرده آلمان، آشنا با زبان و موسیقی و از نخستین ایرانیانی که فن پرواز آموخت. اما آنچه او را از میان انبوه رجال و نظامیان آن روزگار بیرون کشید، نه درجه نظامیاش بود و نه حتی ماجرای قیام خراسان؛ مرگی بود که بلافاصله به شعر تبدیل شد. پسیان در جعفرآباد قوچان در نبرد با نیروهای کردِ بسیجشده از سوی حکومت کشته شد و جسدش را سر بریدند. سر بریده او را به تهران فرستادند تا خبر مرگش بهصورت سند قدرت اعلام شود؛ غافل از اینکه همان سر، در حافظه ادبی ایران به یکی از ماندگارترین تصویرهای شکست مشروطه تبدیل خواهد شد.
ماجرای پسیان از زمانی جدی شد که در فروردین ۱۳۰۰، پس از تشکیل دولت سیدضیاءالدین طباطبایی، او قوامالسلطنه، والی خراسان، را بازداشت و به تهران فرستاد. چندی بعد دولت سیدضیاء سقوط کرد، قوام از زندان بیرون آمد و نخستوزیر شد؛ این بار نوبت پسیان بود که فرمان عزل خود را دریافت کند. نپذیرفت و در مشهد قدرت را در دست نگه داشت. قوام برای سرکوب او از شبکه روابط خود با خوانین خراسان استفاده کرد و در نهایت نیروهای محلی در برابر ژاندارمهای پسیان قرار گرفتند. در این میان، رضاخان ــ وزیر جنگ و صاحب قدرت فزاینده نظامی ــ نیز با اعزام نیروهای قزاق به خراسان در کنار دولت مرکزی قرار گرفت. بنابراین پسیان فقط با یک والی سابق و نخستوزیر بعدی درگیر نبود؛ در دل نزاعی قرار گرفته بود که یک سوی آن بقایای آرمان مشروطه و سوی دیگر آن تمرکز فزاینده قدرت سیاسی و نظامی بود.
اینجاست که ادبیات وارد تاریخ میشود. عارف قزوینی، پسیان را از یک افسر شکستخورده به یک تراژدی ملی تبدیل کرد. تصنیف «گریه کن» مستقیماً به مناسبت مرگ پسیان سروده شد و از همان آغاز، زبان آن زبان سوگ شخصی نبود؛ زبان سوگ یک دوره تاریخی بود:
«گریه کن که گر سیل خون گری ثمر ندارد
نالهای که ناید ز نای دل اثر ندارد»
بعد، شعر از مرگ یک نفر فراتر میرود و تمام فضای سیاسی زمانه را به محاکمه میکشد؛ آنجا که عارف از «شاه دزد و شیخ دزد و میر و شحنه و عسس» سخن میگوید. این همان نقطهای است که پسیان در ادبیات از «کلنل» بودن عبور میکند: او تبدیل میشود به نامی برای نسلی که احساس میکرد چیزی در ایران کشته شده است؛ چیزی بزرگتر از یک آدم.
تصویر دیگری که عارف از پسیان ساخت، شاید از خود «گریه کن» هم ماندگارتر باشد:
«این سر که نشان سرپرستیست
امروز رها ز قید هستیست
با دیده عبرتش ببینید
کاین عاقبت وطنپرستیست»
سر بریده پسیان، در این چهار سطر، از یک واقعه جنایی به استعارهای سیاسی تبدیل میشود. سر، که در فرهنگ سیاسی نماد اندیشه و فرماندهی است، از تن جدا شده؛ اما شاعر درست در همین لحظه آن را دوباره به «وطنپرستی» پیوند میزند. به همین دلیل است که پسیان در ادبیات باقی ماند: تاریخ میخواست بگوید یک کلنل کشته شد؛ شعر گفت یک آرمان سر بریده شد.
حتی اجرای بعدی «گریه کن» اهمیت این روایت را بیشتر کرد. تصنیف عارف سالها بعد با آواز غلامحسین بنان و موسیقی روحالله خالقی دوباره در حافظه عمومی طنین انداخت؛ یعنی پسیان از صفحه تاریخ به صفحه موسیقی آمد و از موسیقی به حافظه چند نسل. درباره همین تصنیف نوشته شده که در پس ظاهر سوگوارانهاش، رنج و نومیدی بخشی از دلبستگان مشروطه و فضای سیاسی سالهای آغازین سلطه رضاشاه بازتاب یافته است.
اما شاید مهمترین دلیل ادبیشدن پسیان این باشد که مرگ او در فاصله بسیار کوتاهی از برآمدن رضاخان قرار گرفت. پسیان در برابر دولتی ایستاد که قوام در رأس آن بود و رضاخان پشتوانه نظامی آن محسوب میشد؛ چند سال بعد، همین رضاخان خود به مرکز قدرت ایران تبدیل شد. از این منظر، ادبیات سوگ پسیان فقط سوگ یک افسر نیست؛ نوعی مرثیه برای لحظهای است که راههای دیگری برای آینده ایران هنوز ممکن به نظر میرسیدند. بعدها هرچه چهره رضاشاه در تاریخ سیاسی ایران پررنگتر شد، پسیان نیز در ادبیات به نماد یکی از قربانیان پیش از استقرار کامل آن قدرت تبدیل شد. پسیان را نمیشود صرفاً «مخالف رضاخان» خلاصه کرد، اما نمیتوان این همزمانی تاریخی را نیز از روایت او حذف کرد.
شاید از همینجاست که شعر درباره پسیان، از گزارش تاریخی قدرتمندتر میشود. تاریخ میگوید در جعفرآباد شکست خورد؛ شعر میپرسد چرا باید یک جوان سیساله با سر بریده برگردد؟ تاریخ میگوید نیروهای قوام و خوانین محلی او را شکست دادند؛ شعر عارف میگوید:
«دل ز دست غم مفر ندارد
دیده غیر اشک تر ندارد»
و ناگهان یک درگیری نظامی، تبدیل میشود به تصویر یک کشور گرفتار در سوگ.
Post #5628
146
Forwarded from ✍️ مصادره به متن ...
- 👍 3