#پارت1
#فصل1
✨ نــورا ✨
بخار ظرفهای نشسته، جلوی چشمهامو گرفته بود.
از صبح، دستهام توی آب بود.
آبِ سردِ حوض، پوستم رو چروک انداخته بود، ولی صدای رها از حیاط قطع نمیشد:
🗣 «نورا! مامانزهرا گفت اون قابلمه رو بشور بیاری. زود باش دیگه!»
لبمو گزیدم. دلم میخواست مثل خودش داد بزنم، ولی ناصر تازه خوابش برده بود.
آروم گفتم: — «باشه… الان میارم.»
دوباره صدای خندهی هانیه و رها از اتاق بلند شد؛
صدای سشوار، صدای زیپ لباس، بوی ادکلن ارزونی که پیچیده بود.
میدونستم دارن آماده میشن برای تولد نسترن.
همهی دخترا دعوت بودن… جز من.
من حتی روم نمیشد تو آینه به خودم نگاه کنم.
موهام رو مجبور شده بودم کوتاه کنم.
چون رها آدامسشو چسبونده بود به موهام، و هر کاری کردم، نتونستم پاکش کنم.
لباسهام همه کهنه بود،
و صورتم، آفتابسوخته و زمخت...
اصلاً شبیه دخترها نبودم.
پس چه بهتر که دعوتم نکرده بودن.
اما یه چیز تو دلم زنده بود…
شاید نه امید، شاید فقط یه لجبازیِ بیدلیل با روزگار.
صدای بستهشدن در اتاقشون اومد.
رفتن… مثل همیشه.
بدون خداحافظی،
بدون حتی یه نیمنگاه.
قابلمه رو برداشتم. اون لکهی چرب، درست مثل خستگیِ رو دلم، بهسختی پاک میشد.
نفس عمیقی کشیدم؛ دلم میخواست زودتر خلاص شم از کارها، برم جنگل…
همونجا کنار درخت سیبم بشینم و خودمو فراموش کنم.
مامانزهرا از توی اتاق داد زد: 🗣 «نورااا! غذای باباتو ببر بده بهش، بعدشم بیا حال رو تمیز کن!»
آروم گفتم: — «چشم…»
پیرهنم رو مرتب کردم، سینی غذا رو برداشتم.
بابا توی حیاط، زیر درخت گردو نشسته بود.
همونجوری که همیشه مینشست… بیصدا، خسته، شکسته.
سینی رو جلوش گذاشتم.
چیزی نگفتم.
فقط نشست و نگام کرد.
یه نگاه پدرونه… اما پر از خستگی.
👴🏻 «ببخش دخترم… یه روزی تموم میشه »
سرم رو پایین انداختم و لب زدم: — «میدونم بابا…»
وقتی برگشتم تو، دیگه کسی خونه نبود.
ناصر خواب بود، بابا هم تو حیاط داشت بیلشو تمیز میکرد
و من…
دختری با تاولِ کف پا و رویای نداشته.
پاشنهی چکمههامو پوشیدم. شالمو انداختم روی سرم.
بیصدا، سوار اسب خاکستریم شدم.
راه افتادم سمت جنگل…
همونجایی که همیشه دلم آروم میگرفت.
جایی که آسمون نزدیکتر بود…
و شاید خدا، اونجا یه کم بیشتر حواسش بهم بود.
Post #67
4.27K
- ❤ 47
- 👍 7
- 👏 3